|
|
چهارشنبه عصر حدودای ساعت 3 بود، عصر شهادت حضرت فاطمه(س) ، دلم حسابي گرفته بود.
از خونه زدم بيرون به اولين تاكسي كه رسيدم دست بلند كردم هنوز نميدونستم دارم كجا ميرم، يه مكث كردم يه لحظه يادم اومد 2 سال هست زاهدانم ولي يه جاي باصفا داره زاهدان كه من نرفتم
تاكسي حركت كرد، خودش هم نميدونست منظور من كجاست بلاخره بهش فهموندم كه كجا رو ميگم
وقتي به اونجا رسيدم دورتا دورش رو حصار و نرده كشيده بودند و به دليل مسائل امنيتي اجازه ورود نميدادند
گفتم آقا اجازه بديد برم داخل آخه من طلبيده شدم؛ گفتش نميشه، باید ساعت6 بیای
گفتم اونموقع نمیتونم و هرچه اسرار كردم اجازه نداد
دلم شكست و برگشتم و از كنار نرده ها شروع به حركت كردم
با خودم گفتم حالا كه اينجور شد از همين پايين باهاتون حرف ميزنم
بغض گلوم رو گرفته بود
ديدم يه نفر داره صدام ميزنه و ميگه آقا چند لحظه، همون كنارنشستم
بعد از مدتی بهم اجازه ورود داد. اما اونقد گلوم رو بغض گرفته بود كه حتي نتونستم ازش يه تشكر كنم و فقط توي دلم گفتم ديد طلبيده شدم
رفتم داخل؛ پا كه گذاشتم روي اولین پله دلم يه كم آروم شد
همينجور رفتم بالا و بالاتر
لحظه كه به اون بالا رسيدم ديگه دست خودم نبود و بغضم تركيد
اونجا خلوت بود، خلوت خلوت... درست همون چيزي كه ميخواستم
تا غروب...
تا غروب اونجا موندم و افتخار نوکریشون نیز نسیبم شد و اونجا رو جارو زدم.

(من به تاکسی گفتم شهدای گمنام؛ اون گفت مدرسه شهدای گمنام، گفتم نه قبور شهدای گمنام، گفت:مزار شهدا، گفتم نه همونجا که یه کوه هست و بالاش یه گنبدی شکل که شهدای گمنام دفنه(آخه قبلا فقط از کنارش رد شده بودم و فقط شنیده بودم که شهدای گمنام اونجاست و اسم خیابونش هم یادم نبود)، گفت: کوهستان پارک رو میگی،گفتم فکرکنم همین که شما میگید هست
ولی خیلی ناراحت شدم، کاش بجای کوهستان پارک اونجا رو با نام شهدای گمنام میشناختند.
دلیل اینکه اجازه ورود هم ندادند این بود که داشتن اونجا رو واسه مراسم عزاداری حضرت فاطمه(س) واسه شب آماده میکردند و اجازه ورود به کسی قبل از ساعت 6 نمیدادند.)
بعد از اونم یعنی شب توفیق زیارت یکی دیگه از شهدای گمنام نسیبم شد که اصلا خیلی برام غیره منتظره بود؛ چون من نمیدونستم یه شهید گمنام داخل دانشگاه سیستان و بلوچستان دفن هست


برچسبها:

