مثل همیشه زودتر از اتوبوس های دیگه به محل اسکان رسیدیم .
خستگی برامون معنایی نداشت ، ساکهامون رو برداشتیم و تا خوابگاه با هم مسابقه دادیم . اون شب ما به فکر این بودیم که روی تختهای بالایی راحت تر خوابمون می بره یا تخت های پائین ..!! ، غافل از اینکه در گیر و دار تفکرات ما بچه های دیگه اصلا جایی برای خواب نداشتن و مجبور شدن اون شب رو داخل اتوبوس به سر ببرن.
روزای قشنگی داشتیم و حسابی سحر خیز شده بودیم ، ساعت 3 بیدار باشمون بود آخه دوست نداشتیم نماز جماعت رو از دست بدیم .

بالاخره آماده رفتن شدیم ، یعنی امروز مقصد کجاست ؟؟ قراره کجابریم ؟؟؟



ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 09 تیر 1391 | 20:23 | نویسنده : mehr | ارسال نظر(1)

با اجازه از شهدای عزیز

 می دونم این وبلاگ مال شماست اما چون وجود شما باعث شده من با خیلی ها آشنا بشم دلم می خواد یه چند خطی برای دوستای خوبم بنویسم :

دوستای مهربانم

همون چیزی که مدتها بود ازش وحشت داشتم به سراغم آمد . دیگه تمام شد ، امروز و  فردا کردن دانشگاه تمام شد ...تمام  تمام ... همه رفتن ما موندیم و تنهایی !!! دیگه به چه بهانه ای بیایم دانشگاه ؟؟؟ این روزا یاد حرفای راویان راهیان میفتم که می گفتن : مکان ها به خودی خود ارزش ندارن ، این افراد هستن که به خاک ارزش و بها می بخشن ، دانشگاه هاتف برام خیلی عزیز بود ، اما الان که بچه ها رفتن می فهمم این دانشگاه نبود که برام ارزش داشت ، تک تک بچه ها بودن ، شاید خیلی وقتها برای دیدنشون آمدن به دانشگاه رو بهانه می کردم ..

کاش یه بار دیگه ، فقط یه بار دیگه همه دور هم جمع می شدیم ؛ خدایا این روزا چقدر حالم بد شده ، همش خودم رو گول میزنم و میگم نه تمام نشده ، بازم وقت هست ، بازم می تونیم همدیگرو رو ببینیم ، خدایا نمی دونم با این دلتنگی چکار کنم ...

انگار شب آخر راهیان دوباره داره تکرار میشه ، اون روزا واقعا دیدار دوباره ای وجود داشت اما الان .............

باورش برام سخته ، بزارید خودم رو گول بزنم شاید اینطور بتونم این روزا رو تحمل کنم ، تا حالا این قدر زاهدان برام دلگیر نشده بود ، تا قبل از فارغ التحصیلی دلم خوش بود به اروی غرب ، اما وقتی فهمیدم اونم منتفی شده حسابی.............

زاهدان ، تو که بی وفا نبودی ، همه از خاک دامن گیرت می گن ، شاید این دامن گیر بودنت دوباره ما رو دور هم جمع کنه ..

نمی دونم الان حال بقیه چطوره ، اما مطمئنم بهتر از من نیست .

از همه دوستای خوبم می خوام خواهش کنم ، اگر من و بقیه رو فراموش کردید ، وبلاگ رو فراموش نکنید و سراغش بیاین ، وقتی اسم شماها رو پایین نوشته هاتون میبینم آروم میشم و برای چند لحظه دوریتون رو فراموش می کنم ..

وای که چه لحظه سختیه ، لحظه ی خدا حافظی ، هنوز یه روزم نگذشته ، اما دلتنگ همه بچه ها شدم ...

دوستای خوبم اگه یه روز قسمتتون شد و رفتید کربلا ، حتما ما رو با خبر کنید و بدونید این خبر میتونه بهترین خبر برای من و بقیه باشه و مشتاقانه منتظر شنیدنش از زبان تک تکتون هستم ...

ببینید ، ما که فقط چند ترم کنار هم بودیم چقدر جدایی برامون سخته ، حالا خودتون رو بگذارید جای اونایی که چند سال کنار هم بودن و جنگیدن، اما الان برای دیدن دوستاشون باید برن گلزار شهدا.....

بخاطر حرفام منو ببخشید ، امیدوارم همیشه سلامت ، شاد و پیروز باشید .

دلم به بهانه همیشگی گریست ؛ بگذار بگرید و بداند هر آنچه خواست ، همیشه نیست!...

یاعلی



تاريخ : جمعه 09 تیر 1391 | 18:54 | نویسنده : mehr | ارسال نظر(0)


بسم الله الرحمن الرحیم

خدایا چه نظر لطف و مرحمتی به این بیابان های خشک افکندی که انسان با پای خود و با اراده و میل خود به سوی آتش ، و روحش به سان پرنده ای که آرزوی گریختن از قفس دارد ، در تب و تاب پریدن و رها شدن از بدن است .

و خون می رود . بدون هیچ هراسی ، و روحش به سان پرنده ای که آرزوی گریختن از قفس دارد ، در تب و تاب پریدن و رها شدن از بدن است .

خدایا ! به چه بهایی خریدار جان های سعادتمند شده ای که این همه مشتری جان هاشان را بر سر دست نهاده و برای عرضه به پیشگاه تو آورده اند ؟

خدایا ! دوستی با تو چه طعم شیرینی دارد که هرکس آن را چشید ، دیگر رهایش نکرد و همه جا به دنبالت کشیده شد؟

به درستی که شهدا کسانی بودند که سعادت را در شهادت دیدند و از آرزوها شان این بود که به جای یک بار شهید شدن ، چند بار این سعادت نصیب شان گردد و همین موضوع تنها خواسته شان نزد خداوند می باشد همان طور که در حدیثی از پیامبر اکرم «ص» - به نقل از ابن مسعود می خوانیم : « خداوند رابه ارواح شهیدان احد خطاب کرد و از آن ها پرسید : چه آرزویی دارید ؟  آن ها گفتند : پروردگارا ! ما بالاتر از این چه آرزویی می توانیم داشته باشیم ، که غرق نعمت های جاویدان تو هستیم ، و در سایة عرش تو مسکن داریم ، تنها تقاضای ما این است که بار دیگر به جهان برگردیم و مجدداً در راه تو شهید شویم . خداوند فرمود : فرمان تخلف ناپذیر من این است که کسی دوباره به دنیا باز نگردد.»                            

(تفسیر نمونه ،ج 3،ص 196)

 

 



تاريخ : شنبه 03 تیر 1391 | 14:21 | نویسنده : komeil | ارسال نظر(4)

همه از غروب شلمچه میگفتن ، حرفاشون برام قابل درک نبود ، مگه غروبش چی داشت؟؟؟..

 

لحظه به لحظه به آخر خط نزدیک میشدیم ، یعنی اینجا آخرش بود ؟؟؟؟ میگفتن شلمچه نزدیکترین مکان تا کربلا ست ، تقریبا از اونجا تا کربلا 8 ساعت راه بود، شاید چون دلمون رو تو شلمچه جا گذاشتیم الان مدام بهانه کربلا رو می گیریم ...

یه حوضچۀ کوچیک آب اونجا بود که بعضی از دوستان رفتن و توش وضو گرفتن ، می گفتن آبش خیلی شوره ، اونقدر که صورتشون شوره زده بود .

حسینیه ی شلمچه مثل یه نگین فیروزه ای بود که فقط آه و حسرت دیدنش نصیب من شد ...

 اکثر بچه ها توی یه مکان جمع شدن و نشستن ...   . تا قبل از سفر راهیان شاید اگه می خواستم یه جا بنشینم اول نگاه می کردم ببینم خاکی نباشه ، اما اونجا خیلی راحت نشستم ، نمی دونید چه حس خوبیه وقتی چادرت پرشده از خاک شلمچه ... ، خاکی که بوی چادر خاکی حضرت زهرا (س) رو میده .

دلم بهانه می گرفت اما بغضش نمی ترکید ، مدام بهش التماس می کردم ، انگار منتظر یه حرف تازه بود.... تا اینکه یکی از راویا گفت : اینجا آخرشه ، دیگه تمام شد ، بعد از شلمچه باید برگردیم شهرمون ... خیلی دلم شکست ، به سجده رفتم و خاکش رو بغل کردم ، حالم دست خودم نبود ، برای اولین بار صدای ناله هام با اشکها هم نوا شده بودن ، دلم می خواست با تمام وجود فریاد بزنم ، مدام چشمم به خورشید بود وخدا خدا می کردم غروب نکنه یا حداقل امروز دیر تر غروب بشه اما،  کم کم خورشید جاش رو به مهتاب سپرد. خدایا چرا اینقدر زود داره تمام میشه ، من که هنوز ..........    صدای مسئولین بلند شد بچه ها دیگه باید بریم بلند شید ، دیگه وقت رفتنه ...   به خاک شلمچه التماس کردم بیرونم نکنه : بزار بیشتر بمونم ، مگه نمیگن اینجا دیگه آخرین مکانه پس چرا اینقدر عجله دارن ؟؟ تو رو خدا، فقط یه کم دیگه بمونیم ...دلم می خواست خودم از خاکش دل بکنم و بلند شم اما... احساس می کردم شهدا دارن بیرونم می کنن ... دلم می خواست مدام برگردم و پشت سرم رو نگاه کنم ، به جزء 2بار دیگه نتونستم ...

خیلی از بچه ها حالشون بد شده بود به طوری که اصلا توانایی حرکت نداشتن به کمک بچه ها رفتن سمت اتوبوس ها...

خادمین مدام خوش آمد و التماس دعا می گفتن ، یه لحظه بهشون حسودیم شد . خوشبه حالشون ، صبح تا شب تو شلمچه هستن . اونقدر اونجا میمونن که دیگه سیر میشن .... نمی دونم شاید دلکندن از شلمچه برای اونا خیلی سخت تر باشه ولی واقعا خوشا به سعادتشون .

به سمت اتوبوس آمدم، اینبار راحت پیدا شد ، انگار همه چیز برای زود رفتن ما آماده شده بود.....از پشت قاب شیشه ای که بین من و شلمچه مونده بود ، تا آخرین تلاطم نگاهش کردم... ، دیگه ندیدمش...

حالا فهمیدم غروب شلمچه چی بود و چرا همه مجنونش شدن ....



تاريخ : پنج‌شنبه 01 تیر 1391 | 12:42 | نویسنده : mehr | ارسال نظر(2)

 

با اجازه پلاک عزیز میخوام بیشتر درباره شبی که بیمارستان صحرایی بودیم بگم!
میدونم هرکدوم از بچه ها به یه جایی انس ویژه گرفتن ، حال و هواشون عوض شد و...
اون جای عجیب، آرامش بخش، روحانی، جایی که واقعا واقعا دلم نمیخواست ازش جداشم واسه من(بعد از شلمچه) بیمارستان صحرایی امام علی(ع)بود به جرات میتونم بگم جزو بهترین جاهایی بود که تو عمرم رفتم... کاش قسمت بشه دوباره...
 
معمولاً هروقت پاتو توی بیمارستانها میذاری بوی الکل و ... به قدری اذیتت میکنه که ناخودآگاه دستت میره طرف بینی ات. اما اونجا اولین بیمارستانی بود که به محض ورود بهش یه نفس عمیق ا ز عمق وجودم کشیدم دوستداشتم ریه هام پرشه از عطر خوبی که اونجا پیچیده بود، بعد از اینکه وارد راهروی اصلی بیمارستان شدم دقیقا سکانس آخر فیلم اخراجیهای1 اومد جلو چشمام. اون جایی که یه تانک اومده بود توی بیمارستان ، همه داشتن فرار میکردن اما کسایی که نمیتونستن...
سر در ورودی این آیه نوشته بود: «ادخلوها بسلام آمنین» خیلی دنبال معنیش گشتم بعد فهمیدم این جمله همون جمله ایه که فرشته ها وقتی بنده های خوب خدا دارن وارد بهشت میشن بهشون میگن، با قلبی آرام و مطمئن وارد شوید،
اون شب اتوبوس ما جزو اولین اتوبوس هایی بود که به بیمارستان رسید، مثل همیشه که جزو اولین ها بودیم، این واسه اکثرمون خوشایند بود چون میتونستیم بدون هیچ اجباری جایی که دوستداریم واسه خلوت کردن و خوابیدن پیداکنیم. اتاق انتخابیمون جزو اولین اتاقهای راهرو اصلی بود. از ظاهر درش معلوم بود که جزو اتاق های عمل بیمارستان بوده.بعد از مستقر شدن ترجیح دادیم یه سری به گوشه و کنار بزنیم. واسم جالب بود که تقریبا همه چیزش دست نخوردست..
 
دیوارهاش، درهاش، لوله کشیهای رو دیوارها چراغهاش همه چی فقط یه خورده تزیین شده بود. همه چی واقعا عالی بود. دیوارها با گونی پوشیده شده بود و یکسری عکس روشون خودنمایی میکرد، هرکدومشون یه دنیا حرف واسه گفتن داشت..
محوطه بیرون تو محاصره آب بود، که البته اینو وقتی فهمیدم که انعکاس نور ماه رو توی آبش دیدم.. نمیشد از این منظره دل کند..
پلاک راست میگه هوا واقعا سرد بود مخصوصا وقتی کنار آب می نشستی . یه اتاقک تقریبا مخروبه کنار آبها بود، چندتا از بچه ها گفتن جایی بوده که شهدا رو غسل میدادن.. نمیدونم این حرفشون چقدر صحت داره اما حتی اگر فقط یه شایعه هم بوده باشه بودن تو اون مکان حال آدمو از این رو به اون رو میکنه..
نزدیکیهای ساعت11 شب بود، اکثر بچه ها خواب بودن.. از خادمها پرسیدم چی شد که اومدین اینجا. خیلی واسم جالب بود. اون لحظه فقط تو فکر یه راه برگشت به اون بهشت زمینی بودم. خانومه با لحن آرومی گفت من و همسرم خیلی وقته اسم نوشتیم که واسه 10روز خادم اینجا باشیم ! میگفت از بین کلی قرعه کشی و... اسممون دراومد که بیایم اینجا.. بچه مشهد بود ،حکایت دوست شیرازیشم مشابه خودش بود!!
خیلی جالب بود که یه زوج جوون به جای اینکه برن یه جای خوش آب و هوا، تفریح و ...     یه همچین تصمیمی رو بگیرن، که 10روز بیان وسط بیابون با کمترین امکانات ممکن تا فقط به زائرهای شهدا خدمت کنن.. شما کجایین و ما کجا...
صبح زودتر بیدارشدم ،گفتم شاید نماز جماعتی چیزی باشه.. صدای آقایون میومد که دارن نماز میخونن. ده- دوازده نفری بیشتر نبودیم اما همزمان با اونا نمازمونو خوندیم ، عهد و پیمان مجددی که بعد از نماز با شهدا بستیم هرچند نصفه و نیمه بود ولی اصلا قابل وصف نیست،
 قشنگترین چیزهای دنیا نه قابل دیدنه و نه حتی قابل لمس کردن، باید اونها رو با تمام قلبت حس کنی...
فکرمیکنم بازم نتونستم حق مطلب رو اونجور که باید ادا کنم....
 

 



تاريخ : یکشنبه 28 خرداد 1391 | 17:02 | نویسنده : sib | ارسال نظر(0)

اون روز به همه ی مساجدی که اعتکاف برگزار می کردن سر زدیم اما همه جا پر شده ، دیگه واقعا نا امید شده بودیم و ... یه هو یاد یکی از دوستام افتادم سریع براش زنگ زدم اما هیچ امیدی نداشتم .... خیلی راحت گفت: میتونید بیاید اسم بنویسید ، باورم نمیشد ، چند بار ازش پرسید ، حتی بعد از قطع کردن گوشی دوباره براش زنگ زدم و گفتم مطمئنی ؟؟؟ از حال و هوام خندش گرفته بود ...

 

 

 



ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 27 خرداد 1391 | 15:15 | نویسنده : mehr | ارسال نظر(1)

خیلی برام جالب بود که هرشب محل اسکانمون تغییر می کرد ، یعنی امشب کجا هستیم ؟؟؟

توی اون روزا خیلی دوست داشتم ، یه مانوری .. خشم شبی ... داشته باشیم ، اما ... ، اون شب قبل از رسید به محل اسکان ، یکی از دوستان گفت : امشب خشم شب اجرا میشه حواستون باشه ... کلی ذوق کردم ..

بالاخره رسیدیم ... دورتادورمحل اسکان رو آب گرفته بود ، هنوز نمی دونستم کجا آمدیم ،

 

 

 

بیمارستان صحرایی رو یادتون هست ، شما رو نمی دونم ولی من صادقانه می گم ، وقتی وارد شدم وحشت عجیبی وجودم رو پر کرد ، وحشتی که چند لحظه بعد پر شد از کنجکاوی عجیبی که، دوست داشت همه قسمتهای بیمارستان رو ببینه !! نوشته های روی دیواراش رو به خاطر دارید؟؟؟


 

 



ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 27 خرداد 1391 | 12:37 | نویسنده : mehr | ارسال نظر(0)

خیانتی از «بنی‌صدر»

هم‌زمان با ورود ارتش عراق به خاك ما، یك گروه از واحدهای تانك ما هم به فرماندهی افسری جوان پاتك كرد و وارد خاك عراق شد. عراقی‌ها همه فرار كرده بودند. افسر جوان درخواست كمك و پشتیبانی كرده بود، ولی به او گفته بودند، به دستور فرمانده كل قوا، «بنی‌صدر»، باید عقب‌نشینی كنید.

این كار برای او مساوی مرگ بود. افسر اصرار كرده بود، ولی جواب همان بود؛ به‌خاطر همین پشت بی‌سیم، بنی‌صدر را به باد فحش گرفته بود. ولی بالاخره با بدبختی به عقب برگشتند.

در هنگام تخلیه پادگان، مسئولان خواسته بودند طبق قوانین نظامی، مهمات پادگان را منهدم كنند كه شهید «شیرودی» وارد عمل شده بود و جلو‌شان را گرفته بود. ایشان مسئول هلی‌كوپتری پادگان ابوذر بود و ما باهم رفاقت خوبی داشتیم. ایشان گفته بود اگر بخواهید منهدم كنید، من بلند می‌شوم و شما را می‌زنم. آخرش هم راضی‌شان كرده بود كه ما می‌مانیم و اگر دیدیم نمی‌توانیم مقاومت كنیم، خودمان این‌ها را منهدم می‌كنیم. متأسفانه فقط تعداد اندكی نیرو ماندند.

 

 



تاريخ : پنج‌شنبه 18 خرداد 1391 | 15:04 | نویسنده : zohreh | ارسال نظر(0)

این عنوان رو انتخاب کردم چون به محض اینکه روم رو بالا کردم چشمم به نوشته ی روی ستون افتاد

آره امسال برای اولین بار این توفیق رو پیدا کردم. اما هنوز نمیدونم به برکت کدامین وجود و کدامین عمل؛ به هر حال خدا را شکر میکنم

راستش بهونه که باعث شد اینجا بیام و این مطالب رو بنویسم چهره هایی بود که اسفند90 در فتح المبین ، فکه و... دیدم

آره چهره های آشنایی که با کاروان ما بودن، به قول دوستان چهره هایی که تا وقتی اونا رو میدیدیم خیالمون راحت بود که کاروان س و ب هنوز منطقه رو ترک نکرده و هنوز وقت داریم، اما افسوس که همه اون وقتا تموم شد...

میخوام از اینجا بهتون بگم، اینجایی که وقتی نیمه شبا دور هم جمع میشیم از خاطرات راهیان میگیم، اینجایی که حال و هوای معنویش شبیه راهیانه، اینجایی که بچه ها تو مناجات سحریشون از خدا برات کربلا رو میخوان ، اینجایی که...

دیروز ظهر بود که از بلندگوهای اینجا همین آهنگ زمینه وبلاگ داشت پخش میشد و منو به یاد بچه های اتوبوس هشت انداخت، با خودم گفتم:

ای خدا یعنی میشه روزی برسه که دوباره اون چهره های آشنا رو دور هم ببینیم، همینجور که دوباره چهره های همسفرامون یا بهتر بگم بچه های کاروان رو دوباره دیدیم ، یعنی میشه اونجا بین الحرمین باشه...

راستی شنیدم یا بهتر بگم خوندم که یکی از بچه ها بعداز سفر راهیان برات کربلا رو گرفته، شاید اگر نگاه دوم چند روز دیگه ثبت شده بود بهمون خبر میداد که بعضی از همسفران هم برای اولین بار معتکف شدند...

اولین سفر===>>> اولین اعتکاف

شاید هم تو نگاه سوم...

 

(91/3/17 ساعت 11:17 مسجد قائم-دانشگاه س و ب)



تاريخ : چهارشنبه 17 خرداد 1391 | 11:06 | نویسنده : otobosshomareh8 | ارسال نظر(0)

دلم می خواهد قبل از اینکه شروع به یادآوری خاطرات سفرمان کنم ، کمی از حال و هوای روز آخر بگویم ، ( چرا همیشه از اول همه چیز شروع میشود ؟؟ بگذارید این بار قانون شکن شویم و از آخر به اول برویم ...)

آخرین جایی که تقریبا همه دور هم جمع بودیم اورژانس قطرویه بود ... اگه یه سر به عکسای راهیان بزنید می تونید آخرین لحظات رو ببینید، بعد از اون دیگه تصویری ثبت نشد .....
هرچند که اونجا یه چند ساعتی انتظار کشیدیم، اما یه جورایی همه راضی به این اتلاف وقت بودیم ، آخه حداقل اینجوری یه چند ساعتی دیرتر همه چیز تمام میشد .
راستی اصلا یادتون هست چرا رفتیم اورژانس ؟؟؟ حال دوستامون الان چطوره ؟؟؟؟ میبینید ، این اولین چیزی بود که همه فراموش کردیم و هیچکس سراغشون رو نگرفت !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
اصلا دوست نداشتم ، اما بالاخره اتوبوس با صندلی های خالی و پرش راه افتاد .... 
نمی دونم چطور حال و هوای اون ساعات رو براتون بگم ، دلهوره ها امانم رو بریده بود ، تقریبا بیشتر بچه ها خواب بودن ، اما راستش من می ترسیدم چشمام روی هم بگذارم .... هرجا که اتوبوس می ایستاد ، بغض عجیبی سراغم میامد ، فقط چشمم به صندلی ها بود : یعنی این بار نوبت کیه ؟؟؟؟؟
بالاخره صبح شد ..........
 


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 13 خرداد 1391 | 18:06 | نویسنده : mehr | ارسال نظر(0)