صبح روز سهشنبه 7 بهمن 1365
ادامهی عملیات کربلای 5
سهراه مرگ شلمچه
کنار "محسن کردستانی" و "سلیمان ولیان" داخل سنگر کوچکشان نشسته بودم. سنگرشان جا برای دراز کشیدن نداشت. محسن پیک دسته بود. جثهاش ریز بود، ولی ایمانی قوی داشت. زیر شدیدترین آتش، این طرف و آن طرف میدوید و پیامها را میرساند. این بار هم دوربینم را همراه آورده بودم. برای اینکه آسیب نبیند، آن را داخل کیسهی پلاستیکی پیچیده بودم و در کیف کوچک کمکهای اولیه جا داده بودم. محسن گفت:
- حالا که دوربینت رو تا اینجا آوردهای، دو سه تا عکس از ما بگیر.
اصلا به فکرم نرسیده بود. راست میگفت. فکر دوربین نبودم. آن را درآوردم و به محسن گفتم:
- ژست بگیر، میخوام یه عکس مشدی ازت بگیرم.
با تبسمی دلنشین، در گوشهی سنگر نشست و من عکس گرفتم؛ چهرهی خاک گرفتهای که خستگی چند روز نبرد مداوم از آن پیدا بود و چشمانی که زودتر از لبانش میخندیدند.
.....
ادامه مطلب
اتل متل یه مادر
خیلی چیزا می دونه
از بی مروّتی ها
از بازی زمونه
باید فهمیده باشی
چه جوری میشه جنگ کرد
با سیلی جای سرخاب
صورتا رو قشنگ کرد
.....
ادامه مطلب
شهید گمنام

سلام شهيد ؛ سلام برادر ؛ سلام سفر کرده ؛ سلام گمنام ( من به کي بايد سلام کنم؟)
به رسم هر نامه فکر کنم اول بايد شمارو از حال و هواي خودمون و چيزهايي که به رسم امانت بهمون سپردين و رفتين با خبر کنم ؛ هرچند شما خود گواه تر از مايين .
اينجا خبري نيست جزء اينکه همه سالهاست ادعا ميکنند که شرمنده شما هستند و جالبتر اينکه نميدونم چرا هر روز به اين شرمندگيشون افزوده ميشه به جاي اينکه کمترش کنند و هي نخواند اين جمله تکراري رو بگن.
اينجا خبري نيست جز اينکه.....
ادامه مطلب

سلام بر تو ای شلمچه، ای مشهد شهیدان پس از مدتها باز سعادت یافتم تا بار دیگر روح سرخ تو را ببینم آن خاکریزهای سرگونه، آبگرفتگی عظیمی که همچو دریا بود. شلمچه آمده ایم تا از آب پاک آغشته به خون شهیدانت وضو سازیم و بر خاک مطهرت نماز گذاریم.
هنگامی که سر بر خاک تو می گذاریم به یاد سروهایی می افتیم که بی جان به روی گوشه و کناره خاکریزهایت تکیه داده بودند.
هنوز صدای طنین بچه ها به گوشمان می رسد که خاطرات شیرین آن ذهنمان را جاودانه می کند..... یاد بچه هایی که بر روی خاکریزهایت مردانه جنگیدند و مظلومانه و گمنام شهد شیرین شهادت را نوشیدن.
ــــــــــــــــــــــــــــ
خاطراتی از شهید تفحص شهید سعید شاهدی

چه کنم دیگه؟ منم دلم خوشه به این یه مشت خاک. چقدر خوب شد این خاکها رو آوردم.
خاک نیست تربته، اون روز که...
ادامه مطلب
دم دماي ظهر بود که در ارتفاع 112 کار مي کرديم.شهيد در نمي آمد.خسته شده بوديم صداي اذان ظهر از بلند گوي مقر به گوشمان خورد.گفتيم کار را تعطيل کنيم و براي ناهار و نماز به مقر برويم.آماده که شديم،رفتم تا دستگاه را خاموش کنم.انگار کسي به آدم چيزي بگويد،گفتم يک بيل هم آن بالا را بزنم و دستگاه را خاموش کنم.پاکت بيل را در خاک فرو بردم و آوردم بالا ،خواستم که دستگاه را خاموش کنم که بروم پايين ،ناگهان ديدم پيکر يک شهيد در پاکت بيل پيدا شده.رفتم جلوي بيل .پيکر شهيد کاملا داخل پاکت بيل خوابيده بود:يعني بيل که زده بودم بدن او آمده بود داخل پاکت.خاکها را که خالي کرديم،جمجمه اش پيدا شد.پلاک را که دور گردنش بود در آورديم،يک قمقمه آب پهلويش بود که سنگين بود .در آن را که باز کرديم ديديم آب زلالي در آن موجود است.شهيد را که به مقر برديم،سيد مير طاهري با آب آن قمقمه روزه اش را افطار کرد.آبي زلال.انگار نه انگار که ده سال داخل قمقمه و زير خاک مانده باشد.
برگرفته از وبلاگ سرافرازان
جنگ تمام شده بود و خیلی از شهدا جا مانده بودند.دلمان پیش آنها بود. باید می رفتیم و برمی گرداندیمشان؛اما منطقه حساس بود و قرارگاه موافقت نمی کرد. هرجوری شده یک فرصت ده روزه گرفتیم.گذشته از دوری راه،دور و برمان پر بود از میدان های وسیع مین.چندروز کارمان گشتن بود و دست خالی برگشتن . مهلت ما نیمه شعبان تمام میشد. بعضی بچه ها پیشنهاد کردند کار را تعطیل کنیم و روزعید به خودمان برسیم.اما شهید غلامی گفت:"نه ،تازه امروز روز کار است و باید برویم عیدی را از آقا بگیریم ."همه به این امید حرکت کردیم ،اما هر چه بیشتر گشتیم ،ناامید تر شدیم .
آفتاب داشت غروب می کرد که صدای ناله و توسل شهید غلامی بلند شد:"آقا جون دیگه خجالت می کشیم تو روی مادرای شهید نگاه کنیم ...."باید وداع می کردیم و بر می گشتیم . بغض توی گلوی بچه ها ترکید و به گریه افتادند....چند لحظه بعد ،فریاد شهید غلامی که رفته بود شاخه ی شقایقی را برای معراج شهدا از ریشه در بیاورد ،میخ کوبمان کرد . دویدیم طرفش ...شقایق درست روی جمجمه ی یک شهید سبز شده بود ! چه حالی می شدی توی این غروب نیمه شعبان ،اگرمی دانستی که نام این شهید ،"مهدی منتظرالقائم "است ؟!
..................
برگرفته از کتاب نشانه ؛ خاطره از آقای محمد احمدیان
فكر مى كنم سال 73 بود يا 74 كه عصر عاشورا بود و دل ها محزون از ياد ابا عبدالله الحسين (عليه السلام). خاطرات مقتل و گودال قتلگه، پيكر بى سر و... بچه ها در ميدان مين فكه، منطقه والفجر يك مشغول جستجو بودند. مدتى ميدان مين را بالا و پايين رفته بوديم ولى از شهيد هيچ خبرى نبود. خيلى گرفته و پكر بوديم.

ادامه مطلب
باتوام
ای هاله مهتابی
ای لحظه نومیدی
ای که در غربت شهر من آرمیدی
ای راه ناتمام
که لبریزی از عشق
و ای سوخته ازآتش خائنان به حقیقت إهدِنا الصِّراطَ المُستَقیم
خاک تو سفیری تشنه است
که ذره ذره آن
تداعی میکند برای من عطر ناب کربلا را
آری
توای شهید گمنام
تو
عاشقترین واصل به خدایی
و لایق ترینها برای:
"گمنام نامی شدن"
پس
به حقّ نام نامیَت تنهایمان مگذار...


به گلزار شهداي قزوين كه بروي هنگامي كه از كنار قبور مطهر شهدا عبور مي كني و به تصاوير آسماني شهدا نظاره مي كني و زير لب فاتحه اي مي خواني ، از جوار مزار شهيد عباس بابايي كه عبور كني به قطعه 7 رديف 2 مي رسي كه ناگهان سنگ مزار شهيدي نظرت را به خود جلب مي كند كه رويش نوشته شده ((مشتي خاك به پيشگاه خداوند متعال)) . درست او كسي نيست بجز سينه زن ابا عبدالله حسين (ع) شهيد علي قاريان پور . كه گفته است : به روي سنگ قبرم اسمم را ننويسيد، مي خواهم همچون دهها شهيد ديگر گمنام باقي بمانم؛ اگر خواستيد فقط اين جمله را بنويسيد: (( مشتي خاك به پيشگاه خداوند متعال ))

شهيد علي قاريان پور...متولد: 1343 قزوين...شهادت:10/12/65...محل شهادت:شلمچه
منبع: وبلاگ بچه شهید
.: Weblog Themes By Pichak :.
