وقتی با رضا حرف می زدم می گفت : نمی دانی خاک فکه چقدر مظلوم است . به خاطر مظلومیتش عاشق فکه و شهدایش هستم . خیلی دوست دارم شهید پیدا کنم و نشانی از آنها به پدر و مادرشان بدهم .
می گفتم : راستی شهید در میاری نمی ترسی ؟
می گفت : چرا بترسم ؟ما با شهدا زندگی می کنیم ، شما فکر نکنید همین طوری شهید پیدا می کنیم . آنقدر نماز شب و زیارت عاشورا می خوانیم و حضرت زهرا (س) را قسم می دهیم تا یک شهید پیدا کنیم .
هر وقت نماز می خواندم می گفت : مامان ! تو رو خدا برای شهادتم دعا کن . می گفتم : آخه تو تنها پسرم هستی ، من بعد از شهادتت چه کنم ؟ می گفت : مثل بقیه مادران شهدا آرام باش.
خاطره ای از شهید تفحض شهید علیرضا شهبازی
داد می زد ، گریه می کرد ، می گفت : می خوام صورت برادرم رو ببوسم ...
اجازه نمی دادند .
یکی گفت : خواهرش است مگر چه اشکالی دارد؟ بگذارید برادرش رو ببوسد.
گفتند : شما اصرار نکنید نمی شود ....
این شهید سر ندارد ...
-تهران شقایقهای پرپری رادر جنوب خود (بهشت زهراء)دردل خاك میهمان دارد كه هر مسافری رابه یاد حماسه های جاودانشان میاندازد.رایحه دلپذ یر و مشام نواز معطری كه از خاك شهید سید احمد پلارك كه پایانی ندارد نظر همگان را به خود جلب میكند
كسانی كه زیاد بهشت زهرا میروند، به او میگویند شهید عطری. خیلیها سر مزار شهید سید احمد پلارك نذر و نیاز میكنند و از خدای او حاجت و شفاعت میخواهند.
او معجزه خداوند است.
۲-از سنگ قبرش همیشه عطر ترشح میكند، همیشه نمناك است و هم بوی گلاب و گلهای معطر دارد.هیچ وقت روز سر مزار شهید سید احمد پلارك خالی نیست همیشه میهمان دارد
۳-*شهید پلارك از زبان مادرش** در 13 سالگی تا به هنگام شهادت 23 سالگی نماز شبش ترك نگردیده بود. شبهای بسیاری سر بر سجده عبادت با خدای خود نجوا می كرد و اشك می ریخت... اشكهای شهید سید احمد پلارك امروز رایحه معطری است كه انسانها را تسلیم محض اراده و قدرت آفریدگارش میكند.
آدرس : بهشت زهرا، قطعه ۲۶، ردیف ۳۲، شماره ۲۲، مزار شهید سید احمد پلارك
...
ادامه مطلب
در سال 1321 در روستای"کلبوی کدکن" از توابع تربت حیدریه، قدم به عرصه هستی نهاد. نام زیبنده اش گویی از لحظه های نشات می گرفت که در فرمایش "الست بربکم"، مردانه و بی هیچ نفاقی، ندا در داد.«بلی»؛عبدالحسین.
روحیه ستیزه جویی با کفر وطاغوت، از همان اوان کودکی با جانش عجین می گردد؛کما اینکه در کلاس چهارم دبستان،به خاطر بیزاری از عمل معلمی طاغوتی و فضای نامناسب درس،تحصیل و مدرسه را زها می کند.در سال 1341،به خدمت زیرپرچم احضار می شود که به جرم پایبندی به اعتقادات اصیل دینی، از همان ابتدا مورد اهانت و آزار افسران و نظامیان طاغوتی قرار می گیرد .
سال 1347،سال ازدواج اوست برای این مهم خانواده مذهبی و روحانی را انتخاب می نماید و همین سرآغاز دیگری می شود برای انسجام مبارزات بی وقفه او با نظام طاغوت حاکم بر کشور؛همین سال اعتراضات او به برخی از خدعه های رژیم پهلوی به اوج خود می رسدکه در نهایت به رفتن او و خانواده اش به شهر مقدس مشهد و سکونت در انجا می انجامد .
پس از جندی با هدفی مقدس، به کار سخت و طاقت فرسای بنایی روی می اورد و رفته رفته در کنار کار مشغول خواندن دروس حوزه نیز می شود. بعد ها به علت شدت یافتن مبارزات ضد طاغوتی اش و زندان رفتن های پی در پی اش و شکنجه وحشیانه ساواک و نیز پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی و ورود او در گروه ضربت سپاه پاسداران ، از این مهم باز می ماند .
با شروع جنگ تحمیلی، در اولین روزهای جنگ به جبهه روی می آورد که این دوران برگ زرین دیگری در زندگی اوست . به خاطر رشادتی که از خود نشان می دهد، مسئولیت های مختلفی را بر عهده او می گذارند که آخرین مسئولیت او، فرماندهی تیپ هجده جوادالائمه (سلام الله علیه) است. که قبل از عملیات خیبر عهده دار ان می شود. با همین عنوان، در عملیات بدر، در حالی که شکوه ایثار و فداکاری را به سرحد خود می رساند،مرثیه سرخ شهادت را نجوا میکند.
تاریخ شهادت این سردار افتخارآفرین،روز1363/12/23 می باشدکه جنازه مطهرش، با توجه به ارزوی قلبی خود او در این زمینه، مفقودالاثر می شود و روح پاکش،در تاریخ 1364/2/9،در شهر مقدس مشهد تشییع می گردد.
چهارشنبه عصر حدودای ساعت 3 بود، عصر شهادت حضرت فاطمه(س) ، دلم حسابي گرفته بود.
از خونه زدم بيرون به اولين تاكسي كه رسيدم دست بلند كردم هنوز نميدونستم دارم كجا ميرم، يه مكث كردم يه لحظه يادم اومد 2 سال هست زاهدانم ولي يه جاي باصفا داره زاهدان كه من نرفتم
تاكسي حركت كرد، خودش هم نميدونست منظور من كجاست بلاخره بهش فهموندم كه كجا رو ميگم
وقتي به اونجا رسيدم دورتا دورش رو حصار و نرده كشيده بودند و به دليل مسائل امنيتي اجازه ورود نميدادند
گفتم آقا اجازه بديد برم داخل آخه من طلبيده شدم؛ گفتش نميشه، باید ساعت6 بیای
گفتم اونموقع نمیتونم و هرچه اسرار كردم اجازه نداد
دلم شكست و برگشتم و از كنار نرده ها شروع به حركت كردم
با خودم گفتم حالا كه اينجور شد از همين پايين باهاتون حرف ميزنم
بغض گلوم رو گرفته بود
ديدم يه نفر داره صدام ميزنه و ميگه آقا چند لحظه، همون كنارنشستم
بعد از مدتی بهم اجازه ورود داد. اما اونقد گلوم رو بغض گرفته بود كه حتي نتونستم ازش يه تشكر كنم و فقط توي دلم گفتم ديد طلبيده شدم
رفتم داخل؛ پا كه گذاشتم روي اولین پله دلم يه كم آروم شد
همينجور رفتم بالا و بالاتر
لحظه كه به اون بالا رسيدم ديگه دست خودم نبود و بغضم تركيد
اونجا خلوت بود، خلوت خلوت... درست همون چيزي كه ميخواستم
تا غروب...
ادامه مطلب
الهم عجل لولیک الفرج
سلام رفقا و همسفرای عزیز ، تو مطالب و نظرات یکی از شما عزیزان دیدم که گفته بودین: « شاید وظیفه ما همین اطلاع رسانی باشه .زینب گونه عمل کنیم و به همه بگیم کجا رفتیم ، چی دیدیدم و چی شنیدیم. » وقتی این مطلب رو خوندم ناخودآگاه یه چیزایی از ذهن پریشونم گذشت و اونم حقایقی بود که از این سفر دستگیرم شده بود . شما هم بگین حقیقت رو چجوری دیدین ، من که اینجوری دیدم :
من حقیقت را دلیرانه در آیه شریف « إِنَّا فَتَحْنَا لَکَ فَتْحًا مُّبِینًا » دیدم ؛
من حقیقت را پاره پاره در رمل ها و ماسه های فکه دیدم ؛
من حقیقت را در پارچه های سفید پشت مشبک هایی از نی دیدم ؛
من حقیقت را قطعه قطعه در هویزه زیر تانک ها دیدم ؛
من حقیقت را در دست از تن دور افتاده ای در طلائیه دیدم ؛
من حقیقت را در سر از تن جدا شده ای در طلائیه دیدم ؛
من حقیقت را در ارادت فرمانده لشکری نسبت به مولایش امام حسین(ع) دیدم که در شب حمله به تمام اعضای یگان تحت امر خودش اعلام می کنه که : « امشب شب عاشوراست، نماینده امام از ما خواستند در «طلائیه» وارد عمل شویم، ما با تمام توان لشکر به دشمن خواهیم زد، هرکس نمى تواند، آزاد است که برود. »
من حقیقت را گم شده و مفقود الاثر در آبهای دجله دیدم ؛
من حقیقت را میان آب و آتش در اروند دیدم ؛
من حقیقت را در اشکهای از کاروان شهدا جامانده ایی که با سوز دل از دوستانش سخن میگفت دیدم ؛
من حقیقت را در استقامت مسجدی در برابر حملات دشمنان دیدم ؛
من حقیقت را در پی خیانتی بزرگ ، مظلومانه در این حرف دیدم : « به داد ما برسید،ما نیاز به اسلحه و امکانات داریم ، ما در راه خدا جان داریم که بدهیم ، امکانات جان دادن را نداریم .» ؛
من حقیقت را بی پشتیبان و سرپناه در برابر سنگرهای نونی شکل در شلمچه دیدم؛
من حقیقت را پرپر بر زمین شلمچه دیدم ؛
من حقیقت را در ایمان فرماندهانی که همچون سربازان گمنام بدون درجه و آرم در خاکریزهای خط مقدم به شوق شهادت حضور میافتند دیدم ؛
من حقیقت را در « عِندَ رَبِّهِمۡ يُرۡزَقُونَ » دیدم ؛
من حقیقت را در عطر خوش خاک شلمچه دیدم ؛
من حقیقت را در (عمل بی شعار) دیدم نه (شعار بی عمل) ؛
من حقیقت را . . .
بقیه اش رو شما بنویسین -التماس دعا
شب عملیات من جلو بودم و علی پشت سرم . بدو بدو سمت خاکریز می رفتیم . از زمین و آسمان آتش دشمن می بارید . در یک لحظه کلاه از سرم افتاد . علی داد زد : کلاتو بردار!
خم شدم که کلاه رو بردارم که حس کردم یک گلوله از لای موهام رد شد و پوست سرم رو خراش داد!
برگشتم به علی بگم : پسر عجب شانسی آوردم ...گلوله توی پیشانی علی بود ....
یه سوال دارم از همه:
فکر میکنین وظیفه ما بعد از شهدا چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اصلا چرا دعوتمون کردن!!

واسه خودم هنوز جای سواله
کودکی خردسال بودم که می گفتند باید موهایت را از نامحرم بپوشانی ، دست ها و وجودت باید پوشیده باشد ، نمازت را اول وقت بخوان و ........ خودم را با برادرم مقایسه می کردم می گفتم او چرا نباید ......

کودکی خردسال بودم که می گفتند باید موهایت را از نامحرم بپوشانی ، دست ها و وجودت باید پوشیده باشد ، نمازت را اول وقت بخوان و ........ خودم را با برادرم مقایسه می کردم می گفتم او چرا نباید مثل من باشد . غصه ام گرفت نشستم در کنجی و زدم زیر گریه . خدایش رحمت کند مادر بزرگم را می گویم ؛ آمد نشست در کنار با همان چارقد و چادر همیشه سفیدش صورتم را که تازه با اشک هایم شسته بودم پاک کردم . پرسید ننه جان چی شده ؟ گفتم که مامانی این طور که من امروز از خانم معلم شنیدم باید برگردم همانجایی که از آن آمده ام ، می گوید باید کارهایی را بکنم که داداشی هیچ کدام را انجام نمیدهد اگر قرار باشد بین زندان و برگشتن پیش خدا یکی را انتخاب کنم من دومی را انتخاب می کنم تاهم خانم معلم راحت باشد هم شما و هم من !
ننه جانم با همان لبخند قشنگی که به حرفهایم گوش می کرد گفت: ننه قربان مگر تو چه کاری انجام میدهی که داداشی ات انجام نمی دهد گفتم آن چه را که از معلمم شنیده بودم .
گفت: مادرکم ، قشنگکم می دونی چقدر جای خدا تو عزیزی ببینم اصلا فرشته نازم میدونی که چرا باید خودت رو از نامحرم بپوشونی یا نماز اول وقت بخونی ؟
گفتم : اه ننه جون منم که همین ها رو ازت خواستم که بهم بگی اگه میدونستم که نمی پرسیدم از شما . مادربزرگ گلم زد زیر خنده گفت ننه نمی دونی و گریه می کنی ؟!!!



گرگها خوب بدانند در این ایل غریب
گر پدر رفت یکی مرد خدا هست هنوز
گرکه نیکان همگی بار سفر بر بستند
شیر مردی ٬ چو علی خامنه ای هست هنوز
گر امام شهدا نیست کنون در بر ما
خلف صالح و مظلوم٬علی خامنه ای هست هنوز
---------------------------------------------------------------------------------------------
گرچه ما یاد خمینی نتوانیم فراموش کنیم باز ،منت ز خداست
که یکی آیت حق ، سید علی رهبر ما بر سر ما هست هنوز
----------------------------------------------------------------------------------------------
دشمنان خوب بدانند که در کشور اسلامی ما
جان عشاق به راه شهداء در تب و تاب است هنوز
.: Weblog Themes By Pichak :.
