کودکی خردسال بودم که می گفتند باید موهایت را از نامحرم بپوشانی ، دست ها و وجودت باید پوشیده باشد ، نمازت را اول وقت بخوان و ........ خودم را با برادرم مقایسه می کردم می گفتم او چرا نباید ......

 

 

کودکی خردسال بودم که می گفتند باید موهایت را از نامحرم بپوشانی ، دست ها و وجودت باید پوشیده باشد ، نمازت را اول وقت بخوان و ........ خودم را با برادرم مقایسه می کردم می گفتم او چرا نباید مثل من باشد . غصه ام گرفت نشستم در کنجی و زدم زیر گریه . خدایش رحمت کند مادر بزرگم را می گویم ؛ آمد نشست در کنار با همان چارقد و چادر همیشه سفیدش صورتم را که تازه با اشک هایم شسته بودم پاک کردم . پرسید ننه جان چی شده ؟ گفتم که مامانی این طور که من امروز از خانم معلم شنیدم باید برگردم همانجایی که از آن آمده ام ، می گوید باید کارهایی را بکنم که داداشی هیچ کدام را انجام نمیدهد اگر قرار باشد بین زندان و برگشتن پیش خدا یکی را انتخاب کنم من دومی را انتخاب می کنم تاهم خانم معلم راحت باشد هم شما و هم من ! 

 

ننه جانم با همان لبخند قشنگی که به حرفهایم گوش می کرد گفت: ننه قربان مگر تو چه کاری انجام میدهی که داداشی ات انجام نمی دهد گفتم آن چه را که از معلمم شنیده بودم .

  

گفت: مادرکم ، قشنگکم می دونی چقدر جای خدا تو عزیزی ببینم اصلا فرشته نازم میدونی که چرا باید خودت رو از نامحرم بپوشونی یا نماز اول وقت بخونی ؟ 

گفتم : اه ننه جون منم که همین ها رو ازت خواستم که بهم بگی اگه میدونستم که نمی پرسیدم از شما . مادربزرگ گلم زد زیر خنده گفت ننه نمی دونی و گریه می کنی ؟!!!

  



برچسب‌ها:

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 04 اردیبهشت 1391 توسط بی نشان
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران