بزرگی خدا

بنده ی من نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است .

خدایا خسته ام نمی توانم نیمه شب یازده رکعت بخوانم

بنده ی من دو رکعت نماز  شفع  و یک رکعت نماز  وتر  بخوان

خدایا خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم

بنده ی من قبل از خواب این سه رکعت را بخوان

خدایا سه رکعت زیاد است

بنده ی من فقط یک رکعت نماز  وتر  را بخوان

خدایا امروز خسته ام آیا راهی دیگر ندارد

بنده ی من قبل از خواب وضو بگیر و  رو  به آسمان کن  و  بگو  یا الله

خدایا من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم می پرد

بنده ی من همان جا که دراز کشیده ای تیمم کن  و  بگو  یا الله

خدایا هوا سرد است  و نمی توانم دستانم را  از  زیر  پتو  بیرون  بیاورم

بنده ی من در دلت بگو  یا الله  ما  برایت  نماز شب  حساب  می کنیم

بنده  اعتنایی  نمی کند  و  می خوابد

ملائکه ی من ببینید من اینقدر ساده گرفتم  اما  بنده ی من  خوابیده  است

چیزی به اذان نمانده  او  را بیدار کنید دلم  برایش تنگ  شده  است  امشب با من حرف نزده

خداوندا  دو مرتبه او  را  بیدار کردیم  اما  باز  هم  خوابید

ملائکه ی من در گوشش بگویید  پروردگارت  منتظر  توست

پروردگارا  باز  هم  بیدار  نمی شود

اذان صبح را می گویند  هنگام  طلوع آفتاب  است  ای  بنده  بیدار شو  نماز  صبحت  قضا  می شود

خورشید  از  مغرب  سر بر می آورد

خداوند  رویش  را  بر می گرداند

ملائکه ی من  آیا  حق  ندارم که  با  این  بنده  قهر  کنم ؟؟؟؟؟؟؟؟

 



تاريخ : سه‌شنبه 03 بهمن 1391 | 12:45 | نویسنده : عشق خرم شهر | ارسال نظر(0)

تکریم شهیدان به آن است که این ملت هرگز در برابر سلطه گران مستکبر سر خم نکنند. 

غلامعلی حداد عادل :

چند روز پس از خواستگاری خانواده بزرگوار حضرت آیت الله خامنه ای از دختر بنده، خدمت رهبر معظم انقلاب رسیدم. ایشان فرمودند: آقای دکتر! اگر خدا بخواهد با هم خویشاوند می شویم. عرض کردم چطور؟ فرمودند: آقا مجتبی و دختر خانم شما ظاهرا یکدیگر را پسندیده اند و در گفتگو به نتیجه رسیده اند. حالا نظر شما چیست؟ عرض کردم: آقا اختیار ما هم دست شماست! آقا فرمودند: شما و همسرتان استاد دانشگاه هستید و زندگی شما با زندگی ما متفاوت است. تمام زندگی ما غیر از کتاب هایم، یک وانت لوازم کهنه است. خانه ما هم دو اتاق اندرونی دارد و یک اتاق بیرونی که مسئولان می آیند و با من دیدار می کنند. من پولی برای خرید خانه ندارم. خانه ای اجاره کرده ایم که قرار است، در یک طبقه آن آقا مصطفی و در طبقه دیگر آقا مجتبی زندگی کنند. ما زندگی معمولی داریم و شما زندگی خوبی دارید، مثل ما زندگی نکرده اید. آیا دختر ارسال نظر(2)

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام دوستان با معرفت و با مرامم

ان شاالله که خوب و سلامتید

بچه ها من بسم الله م و سمیر جونم جن... اینو شمام یادتون باشه که من زندش نمیذارم.

هربار من میام که کمی بقیه رو بخندونم یا شُک بدم این دوست عزیز و مهربونم میاد وسط و حالمو میگیره و بقول خودش نقشه هامو نقش بر آب میکنه. بدبختی اینه که همدیگه رو خوب میشناسیم و اگه درددل هم نکنیم از برخورد و طرز صحبت کردن هم میفهمیم که حال روحیمون چطوره و به چی فکر میکنیم. مگه دستم بهش نرسه.............

بهر حال بچه ها معذرت میخوام، قصدم فقط شاد بودن شما بود که البته دوست عزیزم خرابش کرد، راستی بچه ها فردا امتحان دارم به همراه دوست عزیزم فقط خدا بهش رحم کنه، اخجون دلم واسه یه دعوای حسابی تنگ شده.............................

شرمنده اگه ناراحت شدین...............

بچه ها این مدت هر روز می اومدم سر میزدم و دلم طاقت نمیاورد و نظر میدادم که بغضم نترکه بخاطر دوریم.........

اگه دنیا رو با تمام بدی ها و خوبی هاش سبک ببینیم نیاز به هیچ گونه ناراحتی و دلخوری نیست، راحت ، ساده و باخدا و در مسیر راه شهدا زندگیتونو بسازید و سختی ها و مشکلات رو نبینید که اگه بهشون رو بدین پررو میشن و از خودشون باورشون میشه و در حین کوچیکی قدشون سر به فلک میکشه. سعی کنید لبخند همیشه دوست لب هاتون باشه که بی شک باهاش زیباتر خواهید شد ، واسه نیش مار هم بخندین دیگه چه برسه به نیش زبون آدما....................

دوستتون دارم و این هرگز نشه فراموش که شما دوستان خوبم رو هرگز کنار نمیذارم چون شما واسم جزو برترها و بهترین ها هستین. عاشق کربلا درست میگن اینجا متعلق به یک نفر نیست مال شهداست ، فقط شهدا و رفت و آمدمونم به اختیار خودمون نیست. اگه لیاقت داشته باشم تو رویاهام دستشونو میبوسم که واقعا واسم الگو بودن و هستن.

بچه ها بخندین که خنده جواب تمام مشکلات و سخت هاست.

به خدا میسپارمتون

 

 



تاريخ : یکشنبه 01 بهمن 1391 | 22:33 | نویسنده : عشق خرم شهر | ارسال نظر(1)
جاش ميمونه
هرچند از روي عصبانيت
هرچند از روي حماقت
هرچند با پشيموني
هرچند با عذرخواهي
هرچند با بخشش
ولي بازم جاش تا هميشه ميمونه
مواظب حرفاي نيش دارتون باشين !


تاريخ : یکشنبه 01 بهمن 1391 | 17:06 | نویسنده : samir | ارسال نظر(1)

مادر صداش کرد و گفت بیا شام،
پرسید شام چیه؟
مادر گفت ماهی پلو،
گفت: امروز ما این ماهیا رو میخوریمو فردا این ماهیا ما رو میخورن
تو رود اروند شهید شد پیکرش هیچوقت پیدا نشد
مادرش دیگر از اون موقع ماهی نخورد ...
 —



تاريخ : یکشنبه 01 بهمن 1391 | 16:47 | نویسنده : samir | ارسال نظر(2)

سلام...

اميدوارم منو بپذيرين تو جمعتون...
منو عشق خرم شهر معرفي کرده. خوب ميشناسمش و ميدونم آدمي نيست که به اين آسوني ناراحت بشه چون بيش از اندازه مهربونه (که همیشه بخاطر این اخلاقش باهاش سر جنگ دارم) و خيال همتونو راحت ميکنم که از هيچ کدوم از شماها ناراحت نشده و البته اينم بگم که عاشق اين وبلاگه و عشق وافرش منم وادار کرد که سر بزنم و منم خوشم اومد و ثبت نام کردم.

راستي اينم بگم عشق خرم شهر عاشق اون دسته از شهداست که شوخ طبع و هميشه خنده رو هستن البته خودشم کم آتيش نميسوزونه.
با خدا باش پادشاهي کن بي خدا باش هرچه خواهي کن...



تاريخ : یکشنبه 01 بهمن 1391 | 16:00 | نویسنده : samir | ارسال نظر(1)

سلام بچه ها

این سلامم بوی اشک داره...

حلالم کنید...

حلالم کنید اگه شوخیهام باعث ناراحتیتون شد به جون خودم قسم میخورم فقط میخواستم وقتی من شادم شما هم شاد باشید...

حلالم کنید...

شاید این آخرین پستم باشه شایدم نباشه اما احتمال نباشه خیلی کمه...

واسم دعا کنید که ... 

اگه موجب ناراحتی و اذیتتون شدم عذر میخوام و میخوام که منو حلال کنید...

به خدا میسپارمتون



تاريخ : پنج‌شنبه 28 دی 1391 | 19:49 | نویسنده : عشق خرم شهر | ارسال نظر(1)

بالی دهیدبه وسعت هفت اسمان  مرا

من

هرچه میکنم به شهیدان نمیرسم  

سلام ازمحفل عاشقانه شما خوشم امده شرمنده شهدا منو با شما اشنا کرد امید وارم تو راه شهادت همگی در مقابل مولایمان سربلند باشیم



تاريخ : چهارشنبه 20 دی 1391 | 20:29 | نویسنده : عاشق شهدا | ارسال نظر(3)
باشگاه کشتی بودیم که یکی از بچه ها به ابراهیم گفت
ابرام جون!تیپ هیکلت خیلی جا لب شده توی را ه که می امدی دو تا دختر پشت سرت بودن و مرتب از تو حرف میزدن
بعد ادامه داد شلوار و پیرهن شیک که می پوشی  ساک ورزشی هم که دست گرفتی کاملا معلومه که ورزشکاری.ابراهیم خیلی ناراحت شد ورفت توی فکر .اصلا توقع چنین چیزی نداشت. جلسه بعد که ابراهیم را دیدم خنده ام گرفت پیرهن بلند شلوار گشاد پوشیده بودبه جای ساک ورزشی هم کیسه پلاستیکی دست گرفته بود. تیپش به هر ادمی میخورد جز ورزشکار بچه ها میگفتند تو دیگه چه جور ادمی هستی ما باشگاه میایم تاهیکل ورزشی پیدا کنیم بعد هم لباس تنگ بپوشیم اما تو بااین هیکل قشنگ و روفرم اخه این چه لباسی پوشیدی؟ابراهیم به این حرف ها اهمیت نمی داد وبه بچه هامیگفت اگه ورزش برای خدا باشه عبادته به هر نیت دیگهای باشه فقط ضرره-شادی روحش صلوات

برگرفته اازکتاب سلام بر ابراهیم



تاريخ : سه‌شنبه 19 دی 1391 | 17:20 | نویسنده : شرمنده شهدا | ارسال نظر(3)
شهید همت
من زندگی را دوست دارم ولی نه انقدر که الوده اش شوم وخویش را گم وفراموش کنم


تاريخ : جمعه 08 دی 1391 | 14:52 | نویسنده : شرمنده شهدا | ارسال نظر(0)