میگفتیم چرا پابرهنه میری؟ میگفت راحتترم، اما واقعاً چیز دیگری را میدید که ما نمیدیدیم. افسوس سالهای از دست رفته را میخورد. شبها با پای برهنه در بیابان پر از خار پرسه میزد. زمزمهها و فریادهای شبانه او آشناترین صدا برای نزدیکانش بود.
با سلام و آرزوی قبولی طاعات و عبادات شما عزیزان نزد درگاه حق..
راستشو بخوایید داشتم اخبار گوشه کنار وبلاگ رو چک میکردم که این چهره زیبا مردمک چشمام رو نوازش کرد، رفتم سراغش دیدم همون بچه قلدر کوچه های رفسنجان هست که قبلا داستان جبهه رفتن و غیرتش رو شنیده بودم و حیفم اومد که شما دوستان عزیز از شناختن حمید محروم بمونید.
کلی مطلب و خاطره و قسمتی از وصیتنامه شهید سید حمید میرافضلی از زبان همرزمان و اطرافیانش...
نحوه شهادت:
از سنگر که آمدیم بیرون، من نشستم پشت ترک حاج همت. حاجی هم موتور من را روشن کرد. یه لحظه حاج قاسم من رو صدا کرد. از سنگرم اومدم بیرون. فاصلهای نبود از سنگر تا موتور حاج همت. فاصله سنگر من تا موتور حاج همت فقط دو متر بود. سیدحمید با قدم سوم ترک موتور همت نشست و رو به من که با حسرت نگاه میکردم اشاره کرد. یعنی دفعة بعد نوبت تو. از اسفند 62 تا به حالا بیش از بیست سال به انتظار نشستم. آیا روزی نوبت ما هم خواهد رسید؟
ادامه مطلب
وصيت نامه شهيد احمد زاج شور
از تمامي برادران و خواهران مي خواهم كه راه ولايت فقيه كه همان راه خداست را ادامه بدهند . برادران در جبهه شركت كنيد و نگذاريد بعثيان برادران همخون ما را به شهادت برسانند و در راه اسلام با منافقان كوردل و از خدا بي خبر مبارزه كنيد.
باورنکنید!!!!!!!!!!!!!!!!!!
سحرگاهان به قصد روزه داری// شدم بیدار از خواب و خماری
برایم سفره ای الوان گشودند// به آن هر لحظه چیزی را فزودند
برنج و مرغ و سوپ وآش رشته// سُس و استیک با نان برشته
خلاصه لقمه ای از هرچه دیدم// کمی از این کمی از آن چشیدم
پس از آن ماست را کردم سرازیر// درون معده ام با اندکی سیر
وختم حمله ام با یک دو آروغ// بشد اعلام بعداز خوردن دوغ
سپس یک چای دبش قند پهلو// به من دادند با یک دانه لیمو
خلاصه روزه را آغاز کردم// برای اهل خانه ناز کردم
برای اینکه یابم صبر و طاقت// نمود م صبح تا شب استراحت
دوپرس ِ کلّه پاچه با دو کوکا// کمی یخدر بهشت یک خورده حلوا
به افطاری برایم شد فراهم// زدم تو رگ کمی از زولبیا هم
وسی روزی به این منوال طی شد// نفهمیدم که کی آمد و کی شد
به زحمت صبح خود را شام کردم// به خود سازی ولی اقدام کردم
به شعبان من به وزن شصت بودم// به ماه روزه ده کیلو فزودم
اگرچه رد شدم در این عبادت// به خود سازی ولیکن کردم عادت
خدایا ای خدای مهر و ناهید// بده توش و توانی را به« جاوید»
که گیرد سالیان سال روزه// اگرچه او شود از دم رفوزه
لبخندبرچهره ی دوستان چه زیباست. التماس دعا.
ای کاش اینبار هم نگاهم می کردی
خودت می دانی دلم برایت تنگ است
فاصله ها دیگر تاب بهانه شدن را ندارند
ببین ، من آمدم
گام های آخر را تو برایم بردار
حرف های ناگفته را می دانی
بگذار لحظه ای وجودت را حس کنم
باورم تشنه نگاه توست
گام آخر را بردار.............
کم کم لحظات اول نزدیک میشه اما اینبار مثل قبل نیست .اونموقع آغاز خاطراتمون بود اما الان...
اولین هوای زندگی از پادگان کرخه وجودمون رو پر کرد ، اون شب اصلا باورمون نمی شد که بالاخره آمدیم ، آخه اصلا قرار نبود بیایم. آمدن ما دست خودمون و دیگران نبود....
به بهانه های مختلف ، می رفتیم بیرون از سوله و به اطراف خیره می شدیم، یعنی واقعا آمدیم خوزستان؟؟؟
اون شب کلی از خودمون و اطراف عکس گرفتیم ، حالمون دست خودمون نبود ، خیلی خوشحال بودیم ، شاید بخاطر خبرایی بود که بعد از نماز مغرب شنیدیم!!!!!!!!!!!!!!!
صبح روز بعد سریع آماده شدیم و به سمت فتح المبین حرکت کردیم ، از اونجا بود که به خودمون اجازه ندادیم با کفش وارد بشیم ، هرچند وقتی از مکانهایی که پر از سنگ ریزه بود به سختی حرکت کردم اما حس خوبی داشتم...
خاکریزای منطقه فتح المبین خیلی برام جالب بود و دلم می خواست برم بالای تپه ها اما تابلوهایی که روش نوشته بود " خطر مین " بهم این اجازه رو نمی داد، در اون لحظات خیلی افسوس خوردم که چرا اون موقع ها نبودم .........
قسمت های مختلف فتح المبین تابلوهایی رو به شکل لاله درست کرده بودن و روش نوشته بود شهید گمنام .. من شنیده بودم ، از اون مکانها شهید گمنام پیدا کردن و بخاطر همین اون نمادها رو گذاشتن...
با اینکه فتح المبین اولین مکان بود و وقتش بیشتر از جاهای دیگه نبود اما خوب تونست جای خودش رو توقلبها پیدا کنه .
حرکت به سمت فکه آغاز شد. فکه معبری به سوی آسمان....
ادامه مطلب
بازم جا موندیم... از شهدا... از کاروان عشاق شهدا...
پی نوشت: امروز24م تیر سالگرد شهدای مسجد جامع زاهدانه،از فاصله دور یا نزدیک برای شادی روحشون صلوات..
خدا تنها روزنه امیدی است که هیچگاه بسته نمیشود و تنها کسی است که با دهان بسته هم میتوان صدایش کرد و با پای شکسته هم میتوان سراغش رفت و تنها خریداریست که اجناس شکسته را بهتر برمیدارد و بیشتر میخرد و او تنها کسی است که وقتی همه رفتند میماند و وقتی همه پشت کردند آغوش میگشاید و وقتی همه تنهایت .... .
دوستان عزیز تقاضا دارم در صورت نظر دادن از دیدگاه خود متن را کامل کنید
ممنون .
محمد رضا حیدری در ابتدای شروع جنگ جهت گذراندن خدمت مقدس سربازی عازم جبهه های جنوب شد و پس از 18 ماه نبرد سرانجام یک روز که با چند تن از رزمندگان(42نفر) دیگر در حال اعزام به خط مقدم بودند به دلیل اصابت خمپاره به ماشین اعزام به غیر از محمد رضا و یکی دیگر از رزمندگان همگی به فیض شهادت رسیدند.
محمدرضا نیز در سه روز اول به دلیل جراحات متعدد وارده و بی هوشی جز شهدا محسوب شده بود اما به خواست خدا زنده ماند و پس از اعزام به تهران و معالجه و مدتی پس از ترخیس دوباره از طریق سازماندهی بسیج مردمی راهی جبهه شد.
این حادثه باعث شد تا محمدرضا در بین دوستان و مردم روستا لقب شهید زنده را به خود اختصاص دهد.
برادرش میگفت بار دوم که او راهی جبهه شد گفت برای شهادت میروم، او پس از 45 روز برگشت تا با مادر نابینایش که تنها قادر به تشخیص شب و روز بود و تنها برادرش که از او بزرگتر بود دیداری تازه کند. محمد رضا سالها قبل از جبهه پدرش را از دست داده بود و برادرش نیز متاهل بود و او تنها امید و مراقب مادرنابینایش بود، مادر به بهانه نیاز به مراقبت و بودن محمدرضا در کنارش خواست تا مانع از رفتن او شود اما محمدرضا دودل رایکدل کرد و مادر را به برادر بزرگ خود سپرد و برای بار سوم راهی جبهه های حق علیه باطل شد تا شاید این بار طلوع آرزویش را ببیند اما سوغات سفر آخر محمدرضا تنها خس خس سینه بود، سینه ای مالا مال از عشق به خدا و وطن ...
محمدرضا این بار شیمیایی شد اما میگفت که شیمیایی روی او اثری نداشته است. انگار که حکمت این بی اثری در سالها ابتدایی پیمودن راه شهادت و ملحق شدن به دوستان در سالها بعد بود.
دل محمدرضا 45 روز دیگر دوری مادر نابینا و تنها برادر را تحمل کرد و دوباره راهی خانه شد، اما این بار اشک چشم های نابینای مادر بر اراده و عزم محمدرضا غلبه کرد و دل مهربان محمد رضا در حسرت شهادت ماند...
او چند بار دیگر نیز از مادر اذن میدان خواست اما مادر آنقدر محمدرضا را دوست داشت که هر بار مانع رفتنش میشد او با بدنی مجروح و سینه ای شیمیایی سالها از مادر مراقبت کرد و در کنار مادر ماند تا مادر از او راضی باشد اما محمدرضا تنها حسرتش شهادت بود...
زمانی که از برادرزاده اش که تقریباً هم سن وسال خودم بود در مورد خاطرات محمدرضا پرسیدم، میگفت من اکثر اوقات در کنارش بودم و از جبهه و جنگ ازش میپرسیدم، او خاطرات و عکس هایش را برایم مرور میکرد و تنها کسی که از آن عکسها به درجه رفیع شهادت نرسیده بود خودش بود، همیشه آهش را احساس میکردم و میدانستم که در حسرت جاماندن از قافله دوستان میسوزد...
محمدرضا تنها در یک سال ابتدایی که جراحات وارده او را آزار میداد حقوق جانبازی را تقبل کرد و پس از آن دست به بیل شد و با کار کشاورزی مخارج خود و مادرش را تامین میکرد. درآمد او تنها تامین کننده خورد و خوراک آنان بود و محمدرضا مگر چندبار در سالهای قبل از شهادت هیچوقت به دنبال درمان نرفت. او هرگز ازدواج نکرد و مادرش را هیچگاه تنها نگذاشت...
او بخاطر مادرش هیچوقت دردهایش را نمایان نکرد و در سالهای آخر نیز سعی کرد مادر متوجه حال وخیم او نشود.
جانبازی محمدرضا در ابتدا 75 درصد بر اثر اصابت ترکش به قسمت سینه و گردن بود از این رو اطرافیان همیشه به او توصیه میکردن که به دنبال حقوق و مزایای جانبازی برود بعضی از دوستان بدو میگفتند اگر ما بجای تو بودیم الان بهترین خانه و ماشین داشتیم ولی غافل از اینکه محمدرضا دنیا را سه طلاقه کرده و تنها آرزویش طلوع است...
برادر محمدرضا میگفت او با وجود فشارهای اقتصادی و حتی بیماری و سرفه و سختی تنفس هیچوقت به این حرف ها اعتنا نکرد و حاضر نشد حقوق و مزایا دریافت کند تنها در پاسخ میگفت مگر ما بخاطر پول و مال دنیا جنگیدیم ...
در سالهای آخر تنفس محمدرضا سخت تر و خس خس سینه اش نمایان تر شده بود. اما او تا زمان حیات مادرش هیچوقت حاضر به مداوا نشد و اندک درآمد خود که حاصل از کارگری بود را هزینه مداوای مادر میکرد.
محمدرضا در سالهای آخر کارکردن برایش خیلی سخت شده بود و بدلیل ضعف جسمی حتی نمیتوانست بیل بزند اما باز حاضر نشد به پیشنهاد اطرافیان جامه ی عمل بپوشاند چرا که محمدرضا سالهاست که دنیا را سه طلاقه کرده...
محمدرضا در آبان 90 مادرنابینایش را از دست داد و از آن موقع بود که بنا به اسرار برادر حاضر به درمان شد در ابتدا به پزشکان عمومی مراجعه کرد و مراحل درمان اولیه را پشت سر گذاشت اما او هیچوقت درد اصلی خود را یعنی شیمیایی شدنش را عنوان نکرد و پزشکان نیز تشخیص ندادند.
سرانجام حال محمدرضا چند ماه پس از فوت مادر رو به وخامت کرد و او را روانه بیمارستان و اتاق عمل نمود او هرگز حاضر نشد کارت جانبازی و شیمیایی خود را به پزشکان ارائه دهد و از خانواده برادرش نیز همینطور خواست تا مبادا هزینه درمانش به دوش بنیاد شهید و ایثارگران بیفتد و ذره ای از یک عمرخودگذشتگی و ایثارش تباه و دنیوی شود...
محمدرضا پس از بستری حدود 20 روز در ICU به سر برد و بعد از چند بار به هوش آمدن در نهایت در تاریخ 91/4/8 پنجشنبه غروب، طلوع کرد و فیض زیبای شهادت نصیبش شد


به گفته پزشکان هنوز دو یادگار از زمان دفاع مقدس در قفسه سینه و کتف شهید محمدرضا بوده است و همچنین بدلیل تاثیرات شیمیایی دریچه قلب مهربان این شهید بزرگوار گشاد شده و کبدو روده های شهید نیز دچار مشکلات حادی شده بودند که همگی این عوامل باعث شدند تا عمل ناموفق باشد و این بزرگمرد پس از سالها سختی و خس خس های درد آور در نهایت به طلوع زیبای شهادت برسد...
به گفته ی اطرافیان شهید محمدرضا حیدری، وی قبل از درمان عنوان میکند که در کنار قبر مادرش به خاک سپرده شود و این آرزوی شهید نیز محقق می شود. این شهید بزرگوار کمتر از 8 ماه بعد از فوت مادرش کربلایی شد...
شهید محمدرضا حیدری تا زمان شهادت به شهید زنده معروف بود اما من معتقدم شهید محمدرضا هنوز هم زنده است با این تفاوت که دیگر خس خس سینه آذارش نمیدهد و راحت میتواند شمیم بوی عطر یار را استشمام کند...
محمدرضا طلوع شهادتت مبارک

دوتا تانك عراقی وارد شهر سرپل ذهاب شده بودند. این مسأله پیش از تشكیل آن گروههای كوچك رخ داد. ماشین استیشن یكی از دوستان دست من بود كه آن را از قصرشیرین آورده بود تا در امان باشد. آن روز مسلح بودم. نارنجك و نارنجكانداز ژ3 هم داشتم. همه را توی ماشین گذاشتم و به سمت سپاه رفتم تا با آقای «جمشیدی» كه سرپرست سپاه بود، صحبت كنم. ایشان توی سنگر جلوی در سپاه بود. پرسیدم، آن نیروها در فلان منطقه مال كیست؟ گفت: خبر ندارم.
گفتم: از بچههای پادگان ابوذر سؤال كنید. گفت: تلفن قطع شده است و بیسیم هم نداریم.
همزمان با ورود ارتش عراق به خاك ما، یك گروه از واحدهای تانك ما هم به فرماندهی افسری جوان پاتك كرد و وارد خاك عراق شد. عراقیها همه فرار كرده بودند. افسر جوان درخواست كمك و پشتیبانی كرده بود، ولی به او گفته بودند، به دستور فرمانده كل قوا، «بنیصدر»، باید عقبنشینی كنید. این كار برای او مساوی مرگ بود. افسر اصرار كرده بود، ولی جواب همان بود؛ بهخاطر همین پشت بیسیم، بنیصدر را به باد فحش گرفته بود. ولی بالاخره با بدبختی به عقب برگشتن
ساختمان سپاه بلند بود و یك ضدهوایی روی آن گذاشته بودند. گفتم: بهنظرت از بالا میتوانم آنجا را ببینم؟ گفت: امتحان كن.
رفتم بالا. دیدم چیزی معلوم نیست. به پایین برگشتم. دیدم جمشیدی نیست. اسلحه دستم بود و داشتم بهسمت ماشین میرفتم كه دیدم دوتا تانك دارند میآیند. گفتم خب چه بهتر! از همینها میپرسم.
به چهار، پنج متری سنگر رسیده بودم كه دیدم تیربار روی تانك برگشت سمت من. یكلحظه رنگ تانك را دیدم و فهمیدم عراقی است. شیرجه زدم توی سنگر و خوابیدم كف آن. تانك، سنگر را حسابی گلولهباران كرد. تكان نخوردم و خدا كمك كرد كه زخمی نشدم. كالیبرش را بالا برد و ساختمان سپاه و ضدهوایی را كوبید. بعد هم به عقب رفت. حسرت میخوردم كه چرا نارنجك تفنگیها را توی ماشین گذاشتهام. یكی از تانكها به سمت كرمانشاه رفت و دومی همانجا ایستاد و به ساختمان سپاه شلیك كرد. فكر میكرد من مردهام. گلولهی اول نخورد، ولی دومی به طبقه دوم خورد.
لحظات وداع کاروان راهیان نور دانشگاه های سیستان و بلوچستان
غروب 22 اسفند 90 شلمچه
با تشکر از دوست عزیزمون آقا محمد که کد این ویدیو رو در اختیار ما قرار دادند.(جهت مشاهده از مرورگر اکسپلورر استفاده کنید)
.: Weblog Themes By Pichak :.
