|
|
کم کم لحظات اول نزدیک میشه اما اینبار مثل قبل نیست .اونموقع آغاز خاطراتمون بود اما الان...
اولین هوای زندگی از پادگان کرخه وجودمون رو پر کرد ، اون شب اصلا باورمون نمی شد که بالاخره آمدیم ، آخه اصلا قرار نبود بیایم. آمدن ما دست خودمون و دیگران نبود....
به بهانه های مختلف ، می رفتیم بیرون از سوله و به اطراف خیره می شدیم، یعنی واقعا آمدیم خوزستان؟؟؟
اون شب کلی از خودمون و اطراف عکس گرفتیم ، حالمون دست خودمون نبود ، خیلی خوشحال بودیم ، شاید بخاطر خبرایی بود که بعد از نماز مغرب شنیدیم!!!!!!!!!!!!!!!
صبح روز بعد سریع آماده شدیم و به سمت فتح المبین حرکت کردیم ، از اونجا بود که به خودمون اجازه ندادیم با کفش وارد بشیم ، هرچند وقتی از مکانهایی که پر از سنگ ریزه بود به سختی حرکت کردم اما حس خوبی داشتم...
خاکریزای منطقه فتح المبین خیلی برام جالب بود و دلم می خواست برم بالای تپه ها اما تابلوهایی که روش نوشته بود " خطر مین " بهم این اجازه رو نمی داد، در اون لحظات خیلی افسوس خوردم که چرا اون موقع ها نبودم .........
قسمت های مختلف فتح المبین تابلوهایی رو به شکل لاله درست کرده بودن و روش نوشته بود شهید گمنام .. من شنیده بودم ، از اون مکانها شهید گمنام پیدا کردن و بخاطر همین اون نمادها رو گذاشتن...
با اینکه فتح المبین اولین مکان بود و وقتش بیشتر از جاهای دیگه نبود اما خوب تونست جای خودش رو توقلبها پیدا کنه .
حرکت به سمت فکه آغاز شد. فکه معبری به سوی آسمان....
هوای فکه اون روز پر از گرد و غبار بود ، طوری که به سختی می تونستی جایی رو ببینی ، یکی از مسئولین گفت خیلی وقته هوای فکه اینطور نشده . انگار تمام غبار اونجا باهات حرف می زد ، خیلی عجیب بود!!!!!!!!!!
فکه بوی تشنگی میده ، بوی رمل و ماسه ... تن شهدا اونجا دل به دل خاکش دادن و هواش رو عطراگین کردن ، فکه پر از رازه ... راز هایی که یه جورایی ما رو هم درگیر خودش کرده بود...
مقتل شهید آوینی رو به یاد دارید ؟؟؟؟ یادتونه اونجا دستمون رو به دست شهدا دادیم و با هاشون عهد و پیمان بستیم ؟؟؟ نمی دونم بین هرکدوم از شما و شهدا اونجا چی رد و بدل شد اما مطمئنم هر چی بود حسابی دلمون رو آماده و هوایی کرد و سر فصل عاشقی اونجا رقم خورد ......
فکه یا مکه ؟؟؟!!!!!!!! " فکه مرا دریاب" ذکر دل همه ما اونجا این بود . احساس می کنم همین جوری هم شد .........
با همه خوبیهاش فکه هم تمام شد ، اما یاد و خاکش همیشه همراه من هست ...
بعد از فکه به زیارت دکتر معرفت ( بارگاه شهید چمران ) رفتیم . اونجا فیلم لحظات آخر شهید شدن دکتر چمران و چند شهید دیگه رو پخش کردن ... ناله های بچه ها زمینه فیلم شده بود .... انگار دهلاویه یه دنیای دیگه بود ، دنیایی که تا از نزدیک نبینیش باور کردنش برات سخته ..
دور تا دور اونجا پر بود از مدارک تحصیلی و نقاشی های دکتر چمران ، وقتی به تابلو های نقاشی نگاه می کردی انگار هرکدام یه رازی رو پنهان کردن ، مشخص بود تو حال و هوای خاصی کشیده شده بودن ، خیلی جالب بود ....
بالاخره غروب شد و موقع وداع ما از دهلاویه ...
یادتونه گفتم پادگان کرخه ، بعد از نماز مغرب مسئول کاروان یه خبر بهمون داد که حسابی خوشحالمون کرد؟؟؟
مقصد بعدی رسیدن به اون خبر بود ...
دیدار از 21 شهید گمنام که تازه پیدا شده بودن ... میگفتن بی سابقه بوده !!!!!!!!!!!
اولش زیاد حس خاصی نداشتم اما کم کم .... دیدن کفن های کوچیک و بزرگ ، صدای نوحه ، دل هایی که از صبح اون روز منتظر یه تلنگر کوچیک بودن و هزار تا دلیل دیگه که خیس شدن گونه ها رو توجیه می کرد....
در اون لحظات احساس می کردم شهدا آمدن استقبالمون ، نمی دونم ..........
همیشه فکر می کردم اگه از آخر همه چیز شروع بشه ، موقع تمام شدنش بهت سخت نمی گذره ، اما همه چیز تهش سخته ، حالا چه از اول شروع شده باشه چه از آخر ...
نمی دونم تا چه حدی تونستم خاطراتمون رو یاد آوری کنم اما خیلی وقت بود این حرفا منتظر آزاد شدن بودن ....
دوستای خوبم این بود لحظه های رویایی ما ، البته از دید من ، کاش هرکدام از شما حداقل گوشه کوچکی از خاطراتتون رو می نوشتید ، شنیدن خاطرات مشترک از چند دیدگاه جالبه ....
یا زهرا (س).
التماس دعا .....
برچسبها:

