سلام به همه دوستان.کنار یه شهید متن جالبی نوشته بود...

نه همه آنانکه خاطراتی شهدایی دارند شهیدند؛

و نه همه آنانکه شهیداند خاطراتی شهدایی دارند!

"دل خدایی" شرط شهادت است ، نه قیافه شهدایی....

التماس دعا



تاريخ : سه‌شنبه 02 مهر 1392 | 14:19 | نویسنده : sib | ارسال نظر(2)

Ali-Yaser___Emam%20Mahdi%201.jpg

گاهی خیال می کنم از من بریده ای
بهتر ز من برای دلت بر گزیده ای

از خود سؤال می کنم آیا چه کرده ام
در فکر فرو میروم از من چه دیده ای
 


فرصت نمی دهی که کمی در دل کنم
گویا از این نمونه مکرر شنیده ای
 

 


از من عبور می کنی و دم نمی زنی
تنها دلم خوش است که شاید ندیده ای

یک روز می رسد که در آغوش گیرمت
هرگز بعید نیست خدارا چه دیده ای

yabna-zahra.jpg

 

 



تاريخ : دوشنبه 03 تیر 1392 | 23:50 | نویسنده : otobosshomareh8 | ارسال نظر(1)

به نام خدای شهدا

شلمچه بودیم آخرین مقصد ، مقصد خداحافظی های سوزناک و پراشک....... 
بعد از نماز مغرب و عشا که به جماعت خوندیم نشستیم که یکی از همرزمای شهدا برامون صحبت کنه............ 
بعد از صحبتاشون بهمون فرصت دادن که چند ساعت با خودمون خلوت کنیم...... 
حالم هم خوب بود هم بد... 
خوب بود چون خاک زیر پام از طلا با ارزش تر بود و این عین آرزوم بود که روی این خاک بوسه بزنم ...... 
بد بودم چون اشکام مجال نمیدادن و تمام دردکشیده هایی که بهم گفته بودن برای دردشون دعا کنم که راهی برای درمانش شهدا پیش خدا وساطت کنن تو خاطرم هرلحظه پررنگ تر میشدن و سیل اشکام بیشتر و صدای هق هق و فریادم بیشتر و بیشتر میشد......

خواسته یا ناخواسته از جام بلند شدم و از بچه ها دور شدم ، نمیدونم چقدر دور شدم اما اونقدر بود که صدای بچه ها در حد پچ پچ به گوشم میرسید..........
زانو زدم ، زار زدم ، خدا رو صدا کردم ، ناخواسته سرم به سجده رفت و زیر لب لااله الا الله زمزمه می کردم ، کم کم صدام از زمزمه تبدیل به فریاد شد ، فریاد به همراه زار زدن ......
دلم واسه خونمون تنگ نشده بود ، دلم شهر و شلوغیاشو نمیخواست ، دلم آدمای هزار رنگ و رنگارنگ نمیخواست ، دلم ترافیک نمیخواست ، دلم استاد و دانشگاه نمیخواست ، دلم جمع دوستام رو نمیخواست ، دلم اینجا و آرامش شلمچه رو میخواست.............
از حالت سجده دراومدم که برگردم اما پای رفتن نداشتم پاهام به جای عقب رفتن به جلو حرکت کرد عقلم عقب رو میخواست اما عقلم جلوی احساسم زانو زد و با چشمای گریون به طرف جلو رفتم.....
نمیدونم چند قدم رفتم اما زیاد نبود که افتادم تو یه گودال...
(به ادامه مطلب بروید)


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 29 خرداد 1392 | 21:52 | نویسنده : عشق خرم شهر | ارسال نظر(2)

از خودتون یاد گرفتم که از آخر شروع کنم...............



تاريخ : چهارشنبه 29 خرداد 1392 | 21:48 | نویسنده : عشق خرم شهر | ارسال نظر(2)

 بار دیگر شده دستم به دعا، بسم الله
هر که دارد هوس کرب و بلا ، بسم الله
صحن چشمان من، انگار توهم زده است
شده‌ام زائرت ای خون خدا، بسم الله
چقدر حال و هوای حرمت می‌آید
زده‌ام دست توسل به شما، بسم الله
حس شود عطر خوش سیب، همین نزدیکی
هر طرف گشته به پا شور و نوا، بسم الله



تاريخ : شنبه 18 خرداد 1392 | 12:09 | نویسنده : sib | ارسال نظر(1)

سلام بچه ها

من واقعا شرمندم که غیبتم طولانی شده، واقعا سرم شلوغه.

میدونم یه مدته نخندوندمتون چون نبودم و اگرم بودم فقط "در کنار ماه" ارسال کردم.

قول میدم جبران کنم قول قول قول........

راستی هر کی خاطره میخواد دستا بالا..........

نوشتم فقط میمونه که شما تایید کنید که میخواید خاطراتم رو بخونید یا نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یا علی.......



تاريخ : شنبه 11 خرداد 1392 | 13:10 | نویسنده : عشق خرم شهر | ارسال نظر(1)

 



تاريخ : شنبه 11 خرداد 1392 | 00:17 | نویسنده : sib | ارسال نظر(0)



ما را به يک کلاف نخ آقا قبول کن

يا ايها العزيز! أبانا! قبول کن

آهی در اين بساط به غير از اميد نيست

یا نااميدمان ننما، يا قبول کن

از ياد برده ايم شما را پدر !ولي

اين کودک فراری خود را قبول کن

رسم کريم نيست که گلچين کند،کريم!

ما را سوا نکرده و يک جا قبول کن

گر بی نوا و پست و حقيريم و رو سياه

امابه جان حضرت زهرا(س) قبول کن ...
 

 

التماس دعا



تاريخ : سه‌شنبه 24 اردیبهشت 1392 | 01:02 | نویسنده : sib | ارسال نظر(1)

بسم رب الحسین

سلام، دلم طاقت نیاورد. فقط منتظر بودم یه نفر مشتاق شنیدن باشه.باور کار خودشو کرد و الان این دله که داره مینویسه.هرچند استعداد زیادی تو نوشتن نداره اما دیگه  واسه نگهداشتنشون جایی نداره..

 

بین نوشته هام سعی میکنم نکاتی رو که برای تو،""" زائر آینده کربلا"""" بدرد میخوره بگم. فقط التماس دعا رو خودت آخر همه حرفام اضافه کن...

 

السلام علیک یا اباعبدالله، و علی الارواح الّتی حلّت بفنائک علیک منّی سلام الله ابدأ مابقیت و بقی الیل و النهار

و لا جعله الله آخر العهد منّی لزیارتکم

السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین

السلام علیک یا بنت امیرالمومنین یا زینب کبری، السلام علیک یابن امیرالمومنین یا ابوالفضل العباس یابن الزهرا. 



ادامه مطلب
تاريخ : سه‌شنبه 24 اردیبهشت 1392 | 00:16 | نویسنده : sib | ارسال نظر(1)

سلام به همه.

 فرارسیدن ماه رجب، ماه استغفار امت پیامبر(ص) ، ماه بزرگ خدا رو به همه عزیزان وبلاگ نویس تبریک میگم.(التماس دعا دارم)

یه حسی یا یه فکری باهام هست که شبیه اینه::

فکرمیکنم خدا با دستهای خودش پلهای برگشتمونو ساخته،خودشم منتظر وایستاده و داره مشتاقانه نگاهمون میکنه:

"بنده من..!آهای تویی که داری به دور و برت نگاه میکنی و فکرمیکنی اسمتو اشتباهی صدازدم،  با تو هستم که سعی داری خودتو به نشنیدن بزنی، صدای منو میشنوی مگه نه؟

منتظرتم...همه چی برای برگشتت آمادست، ماه مهمونی من نزذیکه، فرصتها رو ازدست نده. برگرد...."

 

خدایا کاش گوشام صداتو بشنوه

این روزها دلم گرفته، خیلی زیاد...

دانشگاه سیستان دوباره نام نویسی داره واسه عتبات عراق و کربلا ؛ خیلی دلم میخاست دوباره قسمت میشد

میدونین:

سفرکربلا کلا درده!

تا وقتی که نرفتی؛ همیشه با خودت میگی کاش قسمتم شه، کاش بطلبه

وقتی کاروانهایی که راهین رو میبینی، وقتی پلاکاردهای ثبتنام رو میبینی، وقتی زیارتنامه میخونی وقتی لباس مشکی میبینی، وقتی حسینیه میبینی و... میگی خدایا کربلا نرفته از دنیا نبرم.

 

وقتی قسمت میشه و میری؛تا وقتی نرسیدی که اصلا باورت نمیشه،یه چیزیه که اصلا تو ذهن نمیگنجه بالاخره داری میری بالاخره دعاهات ، تیکه های شکسته شده دلت کارخودشو کرد.

خودمو میگم: اولین بار که رفتم نجف ، اولین بار که از دور گنبد طلای حضرت علی رو دیدم گفتم :السلام علیک یاعلی بن موسی الرضا(ع)!!!!!!!! اصلا تو ذهنم نمیومد که الان نجفم نه مشهد،یه چیزی بود که با عقلم جور در نمیومد تا چندسری اول همینجوری بود.

این از ناباوری هایی که توسفرت داری، اونقدر محو تماشایی اونقدر ذهنت مشغول(مشغول  اسمو چهره دوستان و آشنایانی که التماس دعا گفتن ، یا اونایی که نگفتن اما میدونی دلشون واسه این سفر پرمیزنه ، تک به تک، دونه به دونه میاد توذهنت، از دوست و رفیقای بچگیت بگیر تا کسایی که تا دم اتوبوس همراهیت کردن.) هست که تا به خودت بیای حداقل یه روز گذشته. دوسداری از تک تک لحظه هات استفاده کنی.

این که میگم درده چون باهر غروبش استرس اینوداری که یه روز دیگه هم تموم شد و هنوز اونجور که میخاستی اونجور که باید ازش استفاده نکردی.

وقتی موقع خداحافظیه، بدترین زمان ، بدترین دقایق.... فقط اشکته که جاریه، فقط دلته که از ضریح کنده نمیشه، فقط دستته که رو به آسمون بلنده که :خدایا بحق حرمت این عزیزت که الان کنارضریحشم، لاجعله آخر العهد منی لزیارتکم. حتی یه دقیقه یه ثانیه بیشترموندن هم واست غنیمته، باخودت میگی لحظه های فراق چقدر دیر میگذشت و لحظه های وصال چقدر زود...

(سعی میکنی اشکتو تند تند پاک کنی تا تصویر ضریح با جمعیت اطرافشو   بهتر و واضحتر بتونی تو ذهنت حک کنی) و...

و اما:

امان امان امان از وقتی برمیگردی، حالیه واسه خودش. دلت تو آتیشه و از حسرت میسوزی . دیگه دست خودت نیس حالو هوات وقتی کاروانها رو میبینی، دیگه نمیتونی با خودت کناربیای که چرا بهتر از زمان استفاده نکردی

معیار پولت میشه سفرکربلا! مثلا:گوشیه یک میلیونو دویستی میبینی بعد پیش خودت میگی با این پول میشه یه سفر دیگه برم تازه بقیشم بذارم بحساب پس انداز شه!!!!!!!! اصلا یکی از هدفهای اصلیت میشه همین تلاش برای دوباره رفتن.

مث یه پر کاه خشکی که نزدیک آتیشه. با کوچکترین گرمایی گُر میگیری.

میگردی،میگردی تو رزومه اعمالت ببینی چیکارکردی که پاداشش یه همچین سفری بوده، اما کاری به این با ارزشی پیدانمیکنی... می مونی  حالا چیکارکنم؟!  بأیّ ذنبٍ فراق؟؟!!!

با خودت میگی فلانی تموم شد، خاطره شد همه چی

دیگه تویی و حسرت یه لحظه تو بین الحرمین بودن

تو می مونی و حسرت دوباره سینه زنی تو صحن و سرای آقا ابوالفضل(ع) /حالووهواش و صفایی که داره غیرقابل وصفه/

تو می مو نی و حسرت دوباره زیارت عاشورا خوندن کنار ضریح آقا امام حسین(ع)

تو می مونی و حسرت دیدن دوباره کنج شیشمین گوشه ضریح

تو می مونی و حسرت دوباره قدم زدن تو خیمه گاه حسینی (جاییکه فقط کافیه ی لحظه تصور کنی بهترین آدمایی دنیا یه زمانی اینجا قدم گذاستن)، واسه نماز حاجت خوندنات

تو می مونی و حسرت دیدن گنید فیروزه ایه کوچیکه  تل زینبیه (و اینکه چفدر چقدر چقدررررر شبیه گنبدحسینه شهدای شلمچست)

تو می مونی و حسرت ریختن گندم برای کبوترای صحن حضرت علی(ع)جایی که واقعا احساس امنیت میکنی

تویی و حسرت نماز خوندن تو خونه حضرت علی (ع)و فاطمه(س)، حسرت نفس کشیدن تو اتاقای کوچیکش 

تویی  و حسرت دورکعت نماز تو مسجد کوفه و سهله

تویی و حسرت باد خنک سرداب امام زمان(ع)

تویی و دیدن غریبی گنبد نیمه کاره ی سامراء 

تویی و حس غریب و آشنایی که تو کاظمین داشتی، تویی و حسرت اینکه دوباره سلام امام رضا رو به پدر و پسرش برسونی

 

خودتی و خودت و خودت...

گفتم ببینمت مگرم درد اشتیاق ساکت شود/ بدیدم و بااااااااااز مشتاق تر شدم

پرحرفیم رو ببخشید اما واقعا جایی پاکتر از اینجا پیدانکردم..حلالم کنین..

ایشالله همه تو بین الحرمین دست جمعی نماز جماعت بخونیم........بعدشم زیارت عاشورا اما نه (من بعید)اینبار از راه نزدیک...

نمیدونم حرف زدنم در این موردها درسته یانه

اگه مایل بودین از خاطرات و دلنوشته ها و حال و هوای اونطرف بگم واستون : از تو به یک اشاره/از ما به سردویدن

 

بقول دکتر انوشه: 

حرفهایی هست برای گفتن، حرفهایی که اگر گوشی نبود نمی گوییم و حرفهایی هست برای نگفتن حرف هایی که پاره های بودن آدمی اند و بیان نمیشوند مگرآنکه  مخاطب خویش را بیابند و ارزش هرکس به حرفهاییست که برای نگفتن دارد.

التماس دعا؛ یاعلی

سیب



تاريخ : یکشنبه 22 اردیبهشت 1392 | 01:09 | نویسنده : sib | ارسال نظر(1)