چراغ راه آینده ما شعار آزادگی و فداکاری شهدای ماست.
وصیت من
آن لحظه فرا خواهد رسید که دکتر بگوید مغز من از کار افتاده است و به هزار علت دانسته و ندانسته زندگیم به پایان رسیده است.
در چنین روزی، تلاش نکنید به شکل مصنوعی و با استفاده از دستگاه، زندگیم را به من برگردانید و این را بستر مرگ من ندانید...
بگذارید آن را بستر زندگی بنامم بگذارید جسمم به دیگران کمک کند که به حیات خود ادامه دهند.
چشمهایم را به انسانی بدهید که هرگز طلوع آفتاب ، چهره یک نوزاد و شکوه عشق را در چشم های یک زن ندیده است.
قلبم را به کسی هدیه بدهید که ازقلب جز خاطره ی دردهایی پیاپی و آزار دهنده چیزی به یاد ندارد.
خونم را به نوجوانی بدهید که او را از تصادف ماشین بیرون کشیده اند وکمکش کنید تا زنده بماند ونوه هایش را ببیند.
کلیه هایم را به کسی بدهید که زندگیش به ماشینی بستگی دارد که هر هفته خون او را تصفیه می کند.
استخوان هایم، عضلاتم، تک تک سلول هایم و اعصابم را بردارید و راهی پیدا کنید که آنها را به پاهای یک کودک فلج پیوند بزنید.
هر گوشه از مغز مرا بکاوید، سلول هایم را اگر لازم شد، بردارید و بگذارید به رشد خود ادامه دهند تا به کمک آنها پسرک لالی بتواند با صدای دو رگه فریاد بزند ودخترک ناشنوایی زمزمه باران را روی شیشه اتاقش بشنود.
آنچه را که از من باقی می ماند بسوزانید و خاکسترم را به دست باد بسپارید، تا گلها بشکفند...
اگر قرار است چیزی از وجود مرا دفن کنید بگذارید خطاهایم، ضعفهایم و تعصباتم نسبت به همنوعانم دفن شوند...
گناهانم را به شیطان و روحم را به خدا بسپارید و اگر گاهی دوست داشتید یادم کنید.
عمل خیری انجام دهید، یا به کسی که نیازمند شماست، کلام محبت آمیزی بگویید.
اگر آنچه را که گفتم برایم انجام دهید، همیشه زنده خواهم ماند...
یا حق ...
نمیدونم که چی شد این مطلبو نوشتم...ولی وقتی باوبلاگتون اشنا شدم خیلی دلم هوای اقاامام رضا روکرد...اخه تازه چهار ماهه که از بهشتش جدا شدم!وقتی یاد اون روزامیفتم که پابه بارگاه ملکوتی این اقا میذاشتم اذن دخول میخوندم وبعد وقتی اقا به من اجازه ی ورودداد میرفتم روبه روی پنجره فولادش دستمامو قفل میکردم به ضریحش باهاش درد دل میکردم...یه جورایی عذابم میده!حتی دلم برای کفشداری شماره 17 هم تنگ شده!!! دلم برای روزایی تنگ شده که توی اتوبوسای شلوغ که میرفتم دانشگاه وازمقابل حرم رد میشدم وبه اقا سلام میکردم ...روزمو بادیدن حرمش شروع میکردم........
خیلی دلم گرفته...فقط دنبال یه گوشه ی خلوتم که از دوریش گریه کنم!!
ولی الان دلمو به این خوش کردم که اقا ازاینجاهم صدامو میشنوه...حرمشوتوذهنم تجسم میکنم وباهاشون حرف میزنم!!!
تنهاامیدم به خدایی که چشم از بنده هاش برنمیداره.....
حالا میفهمم که چراجایگاه خدا تو قلب بنداشه!!!!!!!!
ببخشید که وقتتونو گرفتم فقط خواستم حال وحواتونو امام رضایی کنم....
به خدا کرببلا بهشته اما برام هیچ جایی مشهدالرضا
نمیشه!!!!!!!
سلام به همه دوستان.کنار یه شهید متن جالبی نوشته بود...
نه همه آنانکه خاطراتی شهدایی دارند شهیدند؛
و نه همه آنانکه شهیداند خاطراتی شهدایی دارند!
"دل خدایی" شرط شهادت است ، نه قیافه شهدایی....



التماس دعا
گاهی خیال می کنم از من بریده ای
بهتر ز من برای دلت بر گزیده ای
از خود سؤال می کنم آیا چه کرده ام
در فکر فرو میروم از من چه دیده ای
فرصت نمی دهی که کمی در دل کنم
گویا از این نمونه مکرر شنیده ای
از من عبور می کنی و دم نمی زنی
تنها دلم خوش است که شاید ندیده ای
هرگز بعید نیست خدارا چه دیده ای

به نام خدای شهدا
ادامه مطلب
از خودتون یاد گرفتم که از آخر شروع کنم...............
بار دیگر شده دستم به دعا، بسم الله
هر که دارد هوس کرب و بلا ، بسم الله
صحن چشمان من، انگار توهم زده است
شدهام زائرت ای خون خدا، بسم الله
چقدر حال و هوای حرمت میآید
زدهام دست توسل به شما، بسم الله
حس شود عطر خوش سیب، همین نزدیکی
هر طرف گشته به پا شور و نوا، بسم الله
سلام بچه ها
من واقعا شرمندم که غیبتم طولانی شده، واقعا سرم شلوغه.
میدونم یه مدته نخندوندمتون چون نبودم و اگرم بودم فقط "در کنار ماه" ارسال کردم.
قول میدم جبران کنم قول قول قول........
راستی هر کی خاطره میخواد دستا بالا..........


نوشتم فقط میمونه که شما تایید کنید که میخواید خاطراتم رو بخونید یا نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
یا علی.......
.: Weblog Themes By Pichak :.
