اي كاش ميخي بين بال و پر نميرفت

يا لااقل زهرا به پشت در نميرفت

آتش گرفته درب آن بيتي كه حتي

در داخلش بي اذن پيغمبر نميرفت

طاقت نياورد و زمين افتاد و غش كرد

تا آن زمان كه هوش بود حيدر نميرفت

شايد اگر آرام خون از سينه ميريخت

يا كه جنين ميماند يا مادر نميرفت

زخمي شده پهلوي بي بي دو عالم

ورنه ميان راه خون تر نميرفت

گر ماجراي كوچه ناموسي نميشد

در بين مردم آبرو ديگر نميرفت

وقتي كه سيلي بر رخ مادر نميخورد

در كربلا از دخترش معجر نميرفت

شاعر: محسن اوجاني



تاريخ : شنبه 24 اسفند 1392 | 17:58 | نویسنده : mehr | ارسال نظر(2)

 

سلام دوستان وبلاگمون دوساله شد . امسالم مثل پارسال وبلاگمون روز تولدش تنهاست ..
دوستای خوبم دوسال گذشت !! باورتون میشه !!! چقد زود گذشت..  تولدت مبارک وبلاگ عزیز
آمدن من و تولد وبلاگ یک روز شده . یه جورایی تولد دوباره منم هست هاااا
منتظر نظرای گرمتون هستم .
التماس دعا .یا حق

 



تاريخ : شنبه 24 اسفند 1392 | 14:35 | نویسنده : mehr | ارسال نظر(0)

 

سلام به همه ی دوستانی که از این وبلاگ دیدن می کنن . نمیخوام جمع رو خصوصی و محدود کنم چون این وبلاگ خصوصی نیست و میدونم خیلی از دوستان بابت خصوصی شدنش دلگیر بودن . سعی خودمون رو می کنیم که دیگه این اشتباه تکرار نشه ، البته رو کمک همه عزیزان حساب کردیم. حلالمون کنین..

دوستای خوبم دوباره قسمتم شد و رفتم کربلای ایران . کلی سوغاتی براتون آوردم . ان شالله که خوشتون بیاد..

بعد از کلی غیبت و نبودن حالا می خوام شروع کنم و تمام خاطرات سفر رو براتون تعریف کنم ، البته نه یکجا . کم کم ..

حیف که کوتاهی کردم و خیلی از بچه ها رونشد با این وبلاگ آشنا کنم. اما اگه عمری باقی باشه و بازم قسمتم بشه ، سعی دارم اینبار کاری کنم که همه ی بچه های راهیان ( نه فقط یه اتوبوس ) با این وبلاگ آشنا بشن. دعا کنید سال بعد هم طلبم کنن و از عهده این کار بر بیام.

التماس دعا



تاريخ : شنبه 24 اسفند 1392 | 14:07 | نویسنده : mehr | ارسال نظر(0)

سرتان را جلو بگیرید نکند لباس پاره شود ها! جنازه های رشید و بیجانشان را از داخل لباس در می آوردند و جوان دیگری را ساپورت پوش می کردند …»

یکی از کاربران شبکه اجتماعی افسران در استاتوسی که در این شبکه اجتماعی منتشر شده است با رویکردی انتقادی نسبت به پوشش برخی زنان در کشور، با انتشار تصویری از رزمندگان جنگ ایران و عراق که در حال پوشیدن لباس غواصی هستند، یاد و خاطره آنان را گرامی داشته است.

این کاربر شبکه اجتماعی “افسران” با انتشار این عکس نوشت: «رفقایی که سن و سالشان زمان ساپورت پوشیدنشان ، آن زمانی که هم سن و سال من و تو بودند. جوان بودند و زیبا…غواصی می پوشیدند البته فرقش این است که آن زمان قیمتش گران بود… اصلا گیر نمی آمد می گفتند اگر خواستید تیر بخورید. سرتان را جلو بگیرید نکند لباس پاره شود ها! جنازه های رشید و بیجانشان را از داخل لباس در می آوردند و جوان دیگری را ساپورت پوش می کردند …»

61a3287d58a79f5e615ed9954498918e اگر ساپورت می پوشید اینجوری بپوشید



تاريخ : سه‌شنبه 20 اسفند 1392 | 15:48 | نویسنده : otobosshomareh8 | ارسال نظر(2)

چراغ راه آینده ما شعار آزادگی و فداکاری شهدای ماست.

قرار بود مقام معظم رهبری در ساعت مشخص به منزل یکی از علما تشریف بیاورند. پانزده دقیقه از وقت مقرر گذشت و آقا بعد از یک ربع تاخیر تشریف آوردند. آن شخص با کنایه به آقا گفتند: شما چند دقیقه ای تاخیر داشتید. آقا فرمودند: بله ما به دیدن خانواده شهدا که می رویم، معمولا اگر در یک کوچه چند خانواده شهید باشد، به همه آنها سر می زنم، در کوچه ای که ما رفته بودیم، از قبل گفته بودند دو خانواده شهید حضور دارند، بعد معلوم شد خانواده شهید دیگری نیز حضور دارند، تاخیر ما به این علت بود. این آقا باز درک نکرد و گفت: این کارها برای جذب قلوب بد نیست یعنی شما این کار را برای جذب قلوب می کنید. مقام معظم رهبری با یک حالت جدی فرمودند: شما اسمش را هرچه می خواهید بگذارید، ولی آقای فلانی بدانید اگر این خانواده شهدا نبودند، اگر این خون های پاک نبود، این عمامه بر سر بنده و جنابعالی نبود.
(حجت الاسلام و المسلمین آقای موسوی کاشانی)


تاريخ : جمعه 15 آذر 1392 | 23:09 | نویسنده : عشق خرم شهر | ارسال نظر(0)

وصیت من

 

روزی فرا خواهد رسید که جسم من آنجا زیر ملحفه سفید پاکیزه ای که از چهار طرفش زیر تشک تخت بیمارستان رفته است، قرار می گیرد و آدم هایی که سخت مشغول زنده ها و مرده ها هستند از کنارم می گذرند.
آن لحظه فرا خواهد رسید که دکتر بگوید مغز من از کار افتاده است و به هزار علت دانسته و ندانسته زندگیم به پایان رسیده است.
در چنین روزی، تلاش نکنید به شکل مصنوعی و با استفاده از دستگاه، زندگیم را به من برگردانید و این را بستر مرگ من ندانید...
بگذارید آن را بستر زندگی بنامم بگذارید جسمم به دیگران کمک کند که به حیات خود ادامه دهند.
چشمهایم را به انسانی بدهید که هرگز طلوع آفتاب ، چهره یک نوزاد و شکوه عشق را در چشم های یک زن ندیده است.
قلبم را به کسی هدیه بدهید که ازقلب جز خاطره ی دردهایی پیاپی و آزار دهنده چیزی به یاد ندارد.
خونم را به نوجوانی بدهید که او را از تصادف ماشین بیرون کشیده اند وکمکش کنید تا زنده بماند ونوه هایش را ببیند.
کلیه هایم را به کسی بدهید که زندگیش به ماشینی بستگی دارد که هر هفته خون او را تصفیه می کند.
استخوان هایم، عضلاتم، تک تک سلول هایم و اعصابم را بردارید و راهی پیدا کنید که آنها را به پاهای یک کودک فلج پیوند بزنید.
هر گوشه از مغز مرا بکاوید، سلول هایم را اگر لازم شد، بردارید و بگذارید به رشد خود ادامه دهند تا به کمک آنها پسرک لالی بتواند با صدای دو رگه فریاد بزند ودخترک ناشنوایی زمزمه باران را روی شیشه اتاقش بشنود.
آنچه را که از من باقی می ماند بسوزانید و خاکسترم را به دست باد بسپارید، تا گلها بشکفند...
اگر قرار است چیزی از وجود مرا دفن کنید بگذارید خطاهایم، ضعفهایم و تعصباتم نسبت به همنوعانم دفن شوند...
گناهانم را به شیطان و روحم را به خدا بسپارید و اگر گاهی دوست داشتید یادم کنید.
عمل خیری انجام دهید، یا به کسی که نیازمند شماست، کلام محبت آمیزی بگویید.
اگر آنچه را که گفتم برایم انجام دهید، همیشه زنده خواهم ماند...

یا حق ...



تاريخ : جمعه 15 آذر 1392 | 22:28 | نویسنده : عشق خرم شهر | ارسال نظر(0)

نمیدونم که چی شد این مطلبو نوشتم...ولی وقتی باوبلاگتون اشنا شدم خیلی دلم هوای اقاامام رضا روکرد...اخه تازه چهار ماهه که از بهشتش جدا شدم!وقتی یاد اون روزامیفتم که پابه بارگاه ملکوتی این اقا میذاشتم اذن دخول میخوندم وبعد وقتی اقا به من اجازه ی ورودداد میرفتم روبه روی پنجره فولادش دستمامو قفل میکردم به ضریحش باهاش درد دل میکردم...یه جورایی عذابم میده!حتی دلم برای کفشداری شماره 17 هم تنگ شده!!! دلم برای روزایی تنگ شده که توی اتوبوسای شلوغ که میرفتم دانشگاه وازمقابل حرم رد میشدم وبه اقا سلام میکردم ...روزمو بادیدن حرمش شروع میکردم........

خیلی دلم گرفته...فقط دنبال یه گوشه ی خلوتم که از دوریش گریه کنم!!

ولی الان دلمو به این خوش کردم که اقا ازاینجاهم صدامو میشنوه...حرمشوتوذهنم تجسم میکنم وباهاشون حرف میزنم!!!

تنهاامیدم به خدایی که چشم از بنده هاش  برنمیداره.....

حالا میفهمم که چراجایگاه خدا تو قلب بنداشه!!!!!!!!

ببخشید که وقتتونو گرفتم فقط خواستم حال وحواتونو امام رضایی کنم....

به خدا کرببلا بهشته اما برام هیچ جایی مشهدالرضا  

نمیشه!!!!!!!       



تاريخ : پنج‌شنبه 14 آذر 1392 | 01:05 | نویسنده : یاامام رضا | ارسال نظر(1)

سلام به همه دوستان.کنار یه شهید متن جالبی نوشته بود...

نه همه آنانکه خاطراتی شهدایی دارند شهیدند؛

و نه همه آنانکه شهیداند خاطراتی شهدایی دارند!

"دل خدایی" شرط شهادت است ، نه قیافه شهدایی....

التماس دعا



تاريخ : سه‌شنبه 02 مهر 1392 | 14:19 | نویسنده : sib | ارسال نظر(2)

Ali-Yaser___Emam%20Mahdi%201.jpg

گاهی خیال می کنم از من بریده ای
بهتر ز من برای دلت بر گزیده ای

از خود سؤال می کنم آیا چه کرده ام
در فکر فرو میروم از من چه دیده ای
 


فرصت نمی دهی که کمی در دل کنم
گویا از این نمونه مکرر شنیده ای
 

 


از من عبور می کنی و دم نمی زنی
تنها دلم خوش است که شاید ندیده ای

یک روز می رسد که در آغوش گیرمت
هرگز بعید نیست خدارا چه دیده ای

yabna-zahra.jpg

 

 



تاريخ : دوشنبه 03 تیر 1392 | 23:50 | نویسنده : otobosshomareh8 | ارسال نظر(1)

به نام خدای شهدا

شلمچه بودیم آخرین مقصد ، مقصد خداحافظی های سوزناک و پراشک....... 
بعد از نماز مغرب و عشا که به جماعت خوندیم نشستیم که یکی از همرزمای شهدا برامون صحبت کنه............ 
بعد از صحبتاشون بهمون فرصت دادن که چند ساعت با خودمون خلوت کنیم...... 
حالم هم خوب بود هم بد... 
خوب بود چون خاک زیر پام از طلا با ارزش تر بود و این عین آرزوم بود که روی این خاک بوسه بزنم ...... 
بد بودم چون اشکام مجال نمیدادن و تمام دردکشیده هایی که بهم گفته بودن برای دردشون دعا کنم که راهی برای درمانش شهدا پیش خدا وساطت کنن تو خاطرم هرلحظه پررنگ تر میشدن و سیل اشکام بیشتر و صدای هق هق و فریادم بیشتر و بیشتر میشد......

خواسته یا ناخواسته از جام بلند شدم و از بچه ها دور شدم ، نمیدونم چقدر دور شدم اما اونقدر بود که صدای بچه ها در حد پچ پچ به گوشم میرسید..........
زانو زدم ، زار زدم ، خدا رو صدا کردم ، ناخواسته سرم به سجده رفت و زیر لب لااله الا الله زمزمه می کردم ، کم کم صدام از زمزمه تبدیل به فریاد شد ، فریاد به همراه زار زدن ......
دلم واسه خونمون تنگ نشده بود ، دلم شهر و شلوغیاشو نمیخواست ، دلم آدمای هزار رنگ و رنگارنگ نمیخواست ، دلم ترافیک نمیخواست ، دلم استاد و دانشگاه نمیخواست ، دلم جمع دوستام رو نمیخواست ، دلم اینجا و آرامش شلمچه رو میخواست.............
از حالت سجده دراومدم که برگردم اما پای رفتن نداشتم پاهام به جای عقب رفتن به جلو حرکت کرد عقلم عقب رو میخواست اما عقلم جلوی احساسم زانو زد و با چشمای گریون به طرف جلو رفتم.....
نمیدونم چند قدم رفتم اما زیاد نبود که افتادم تو یه گودال...
(به ادامه مطلب بروید)


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 29 خرداد 1392 | 21:52 | نویسنده : عشق خرم شهر | ارسال نظر(2)