|
|
هر بار که به سراغت می آیم نمی شود بگویم آنچه را که در سینه حبس کرده ام ، نمی دانم این چه راضی است که مرا درگیر خویش کرده ....
دلم تنگ است برای طلائیه ، برای فکه و برای شلمچه ..
اما نمی دانم چگونه و چطور بگویم تا دلم آرام گیرد
می دانم هرچقدر بنویسم و بگویم باز آرام نخواهم گرفت ..
یادش بخیر وقتی سر بر خاک طلائیه و شلمچه گذاشتم انگار باری سنگین از دوش هایم برداشته شد ،
انگار صدایی در گوشم می پیچید...
هنوز بغض هایم در گلو جامانده است نمی دانم چرا طلائیه ناله های مرا نشنید، نمی دانم به کدامین سخن فریاد ها سکوت شدند !!!!
اما باز می گویم از شلمچه ، شلمچه ای که دلم پر می زند برای سر بر خاکش نهادن ،
برای خواندن دو رکعت نماز
و برای زیارت حسینیه اش ..
چقدر مهربانانه به حرفهایم گوش کردند و مثل ...نه ، مثل هیچ کس نبود ، نه حرف و نه عملشان ، اصلاً مثال زدنی نبود بودنشان انگار در دل گرما ، بیابانی را آب دادند و گلستان را در وجودش کاشتند ،
کاش بیدار شویم ....
و ای کاش آسمان بار دیگر می بارید و مرا در میان اشکهایش جای می داد...
حرفهای امروز من می شود خاطرات فردا و باز می گویم ، یادش بخیر ...
برچسبها:

