|
|
سلام همسفران
امیدوارم سیزده بدر بهتون خوش گذشته باشه ، به منم خوش گذشت
راستشو بخوایید من قبل از تحویل سال همش آرزو میکردم کاش توی مناطق عملیاتی بودم تا سالمو با شهدا شروع کنم غافل از اینکه شهدا همه جا هستند.
در همین فکر بودم که یه لحظه صدای رادیو رو شنیدم ، احساس کردم که این نمیتونه صدای بلندگو یه رادیو باشه. بلند شدم رفتم تو ی حیات صدا از بلندگو مسجد شهیدان امینی بود.
انگاری بچه های روستا داشتن توی مسجد جمع میشدن تا اونجا سال جدید رو شروع کنند یه لحظه یه حس خوب پیدا کردم وقت تنگ بود و چند دقیقه دیگه بیشتر تا تحویل سال نمونده بود؛ سریع به طرف مسجد شهیدان محمدرضا و غلامرضا امینی حرکت کردم.
انگاری به آرزوم رسیدم و سال جدیدم کنار شهدا شروع میشه.
به محض وارد مسجد شدم چشمم خورد به عکس شهیدان امینی ، منم رفتم آخر مسجد که نزدیک عکس شهیدان امینی بود نشستم و کلی باهاشون دردو دل کردم.
شهید غلامرضا 20ساله بود که بعد از دو سال حضور در جبهه با تیر مستقیم در شلمچه به شهادت رسید. شهید غلامرضا مسئول خنثي كردن تك شيميايي دشمن بود.
شهید محمدرضا هم 20 ساله بود و یک سال بعد از پسر عموش در حلبچه به شهادت رسید. شهید محمدرضا هم مسئول خنثي كردن تك شيميايي دشمن بود و در همون لحظه بمباران شیمیایی با از خود گذشتگی ماسک ها رو به دیگر رزمندگان رساند و خودش ماسک بهشتی شدن را به چهره زد.
خیلی وقت بود که گلزار شهدا محل دفنشون نرفته بودم بهشون گفتم بابا یه کاریش کنید دیگه...
عصرهمون روز(اول عید) بود که یکی بچه ها بهم گفت میای بریم امامزاده سید محمد زیارت و یه سر هم به گلزار شهدا بزنیم، من با خودم گفتم انگاری این آقایون امینی میخوان حالا حالاها ما رو بازی بدن و فعلا میخوان بفرستنمون پیش دوستاشون تا وقت قبلی بگیریم.
خلاصه با دوستم حرکت کردیم و رفتیم زیارت امامزاده و گلزار شهدای روستا که حدود 40 شهید داره اما اونجا کسی چشمش به قبر شهیدان امینی نمیخوره. من هم با دوستاش و همرزماش که...
من هم با دوستاش و همرزماش که جسمشون در دل خاک و روحشون در اون دنیا آروم گرفته بود یه خورده دردودل کردم و ازشون خواستم سفارش ما رو به شهیدان امینی بکنند.
امامزاده سید محمد و گلزار شهدا



گذشتو گذشت و ما منتظر موندیم تا اینکه غروب 12 فروردین رسید. پس چی شد؟ شما که روز اول عید من رو باینجور تحویل گرفتید حالا چی شده که دوست ندارید بیام سر قبرتون؟ محمد رضا ، غلامرضا من که بعد از 13 دارم میرم؛ این زودیا هم بر نمیگردم. خودتون یه کاریش کنید...
در همین افکار بودم که یه لحظه داداشم پرید تو اتاق و گفت تنگ بخون واسه فردا(سیزده بدر)قطعی شد.
منم که انگشت به دهن مونده بودم گفتم: چی؟ چی میگی؟ قرار که اونجا نبود؟ مگه میشه داداش؟
اونم یه نگاه به من کرد و گفت تو یه چیزیت هستا ، نکنه عاشق شدی داداش ، باور نمیکنی برو از بابا بپرس. گفت:خودم مخ بابا رو زدم که بریم اونجا (آخه جای با صفایی بود ولی راهش دور و کوهستانی بود به همین خاطر بابام اولش مخالفت میکرد. ولی من قبول ندارم که داداشم مخ بابام رو زده باشه. صددرصد کار ، کار پسر خاله هاش بود- شهید محمدرضا و غلامرضا رو میگم. هنوزم نامه ها و دستنوشته هاشونو که برا پدرومادرم میفرستادن تو خونه داریم)
منم وقتی دیدم قطعی هست خیلی خوشحال شدم چون برای رفتن به تنگ بخون باید از همون روستای کوهستانی رد میشدیم که شهیدان امینی خاک هستند. وقتی به اونجا رسیدیم ابتدا دسته جمعی رفتیم گلزار شهدا وهمچنین در راه برگشت.
یه روستا تو دل کوه که تنها چندتا خانواده زندگی میکنند که توی گلزار شهدای کوچکش سه تا شهید بزرگ داره و دلیلی اینکه این سه تا شهید رو اینجا خاک کردن و کنار دیگر شهدا در آستانه مبارک امامزاده سید محمد دفن نکردن خوابی هست که یکی از بستگانشون دیده.
چپ: شهید غلامرضا امینی (تولد:1346 شهادت: 1366/01/18)
وسط: شهید محمدرضا امینی (تولد: 1347 شهادت:1367/01/02 )

شهید تیر انداز هم 20ساله بود و در حلبچه به دلیل شیمیایی شدن به شهادت رسید. شهید شهبازتیر انداز و شهید محمدرضا امینی هر دو در سال 47 پا به عرصه وجود گذاشتند و در دومین روز از عید سال67عیدی خود را از خدا گرفتند.
و اینجور بود که عید امسالمون رو در کنار شهدا به خوشی شروع کردیم و 13 هم در کنار شهدا به خوشی بدر کردیم. دعا کنید تا بتونیم مانند سال 90 امسال هم در مناطق عملیاتی به پایان برسونیم.
اینم چندتا عکس از تنگ بخون





برچسبها:

