|
|
خیلی برام جالب بود که هرشب محل اسکانمون تغییر می کرد ، یعنی امشب کجا هستیم ؟؟؟
توی اون روزا خیلی دوست داشتم ، یه مانوری .. خشم شبی ... داشته باشیم ، اما ... ، اون شب قبل از رسید به محل اسکان ، یکی از دوستان گفت : امشب خشم شب اجرا میشه حواستون باشه ... کلی ذوق کردم ..
بالاخره رسیدیم ... دورتادورمحل اسکان رو آب گرفته بود ، هنوز نمی دونستم کجا آمدیم ،
بیمارستان صحرایی رو یادتون هست ، شما رو نمی دونم ولی من صادقانه می گم ، وقتی وارد شدم وحشت عجیبی وجودم رو پر کرد ، وحشتی که چند لحظه بعد پر شد از کنجکاوی عجیبی که، دوست داشت همه قسمتهای بیمارستان رو ببینه !! نوشته های روی دیواراش رو به خاطر دارید؟؟؟
بچه ها، دنبال یه اتاق خوب بودن (قافل از اینکه توی هر کدوم از اون اتاقا بوی چند شهید پیچیده ) ،مدام از این اتاق به اون اتاق ، آخرشم رفتیم سراغ اولین اتاق ، اون شب خیلی خسته بود ، اما از طرفی هم نمی خواست خشم شب رو از دست بدم ، با این حال کمی خوابیدم و برای شام بیدار شدم ... یادتونه چقدر هوا سرد بود ...اما توی اون لحظات سردی هوا برام مفهومی نداشت فقط دلم می خواست برم بیرون و قدم بزنم .... با یکی از دوستان رفتیم بیرون و تا ساعت 2 خاطرات این چند روز رو مرور کردیم ،در نهایت به زور خادمین آمدیم داخل .
راستی توی اون حال و هوا یه خفاش کوچیک مهمان بیمارستان شده بود ، خادمین سراسیمه خبر دادن که بیان و بیرونش کنن ، به ما هم گفتن به بچه هاچیزی نگید که نترسن ، توی اون اوضا چند نفر بیدار شدن و پرسیدن قضیه چیه ؟؟؟ گفتیم هیچی ، یک گنجشک بود ، خندید و گفت به خاطر یک گنجشک چقدر نگران شدن ، اون که ترسی نداره ، این رو گفت و خوابید ...
اون شب خبری از خشم شب نبود و تازه فهمیدم کلی سرکار بودم ، اما خدا رو شکر می کنم که نخوابیدم ، سوغاتی هایی که از طلائیه برداشته بودم رو به دوستم نشون دادم ، (خاک طلائیه ) ، خیلی خوشحال بودم که این خاک همراهم هست ، آرامش عجیبی بهم می داد.
فردای اون روز رو به یاد میارین؟؟
"کلیپ 10 دقیقه ای، تصاویر صبح عملیات کربلای 4 : گردان 410 حاج احمد امینی ( والفجر 8 – سال 64) ، بچه های قواص ( شهید حاج حسین رنجوری مقدم ) ،حاج حسین تاجیک ( فرمانده گردان- سن 22 سال ) ، حاج قاسم سلیمانی ، وداع های عاشقانه ، بدن های خشک شده ، تیرهایی که به سر و صورت خورده و.... یادتونه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بعد از اون اروند ...هنوز حسرت تلاطم اروند در وجودم ناله سر میده ، دلم می خواست برم جلو و دستام رو به آب اونجا متبرک کنم اما... کمی بعد حرکت به ...
مسجد جامع خرمشهر همیشه یه حس خاصی روبرام به همراه داشت ، هر گامی که بر می داشتم و به مسجد نزدیک تر میشدم انگار پازل آرزوهام رو ، یکی یکی درست می کردم . باید سریع با مسجد وداع می کردیم آخه میعادگاه دیگه ای در انتظارمون بود ، دوست نداشتیم دیر به اونجا برسیم وحتی ثانیه ها هم در اون لحظات، اظهار وجود می کردند ...
شلمچه : میعادگاه عاشقان حسینی ...
برچسبها:

