من که اصلا اهل این ماجراهای راهیان نور و عشق بازی با شهدا نبودم ، حتی میونه زیاد خوبی هم با بسیج نداشتم !


من حاج حسین خرازی نمی شناختم ، فقط اسمش رو روی عکسش که خواهرم قاطی بقیه عکس های شهدا روی دیوار اتاق زده بود دیده بودم ، دیوارای اتاقش پر شده بود از عکس های شهدا گفت عکس این شهید رو هم تو بزن به دیوار اتاقت ، منم گفتم باشه از هیچی که بهتره ! یک سال این عکس با من توی یه اتاق بود و من زیاد بهش توجه نمیکردم !

هدفم از همراه شدن با کاروان راهیان نور یه چیز دیگه بود ، اصلا به عشق یکی دیگه واسه اردو ثبت نام کردم  !

توی طلائیه حس میکردم صاحب اون عکس پا به پا همراهمه ؛ نمیدونستم موضوع چیه تا اینکه جریان عملیات خیبر و دست حاج حسین خرازی رو از راوی شنیدم ، حاجی اونجا از من دلبری کرد تاجایی که کلاً یادم رفت به عشق چی و کی اومدم اردو . همه فکرم شده بود حسین خرازی . تو شلمچه با اون موضوع جاموندنم از اتوبوس ، حاجی بدجوری منو شرمنده کرد آخه وقتی دیدم از اتوبوس جاموندم خیلی ازش گله کردم . 

از اونجا دیگه رفاقت من و حاجی شروع شد ، رفاقت که چه عرض کنم عشق بازی و صفا 

تا همین چند وقت پیش هر وقت کارش داشتم یا دلم براش تنگ میشد میومد پیشم و منم با معرفت و مرامش صفا میکردم ، هر وقت اشتباهی میکردم یه جوری حالیم میکرد و راه رو نشونم میداد ، با این کاراش بدجور دلم و برد و شیفته ی خودش کرد ؛ همین که دید دیونش شدم شروع کرد به ناز کردن ، انگار میخواد بگه از اینجا به بعد تو باید خودت رو نشون بدی و عشق و رفاقتت رو ثابت کنی  !!!

منم که مثل همیشه یه جاهایی پاهام میلغزه ...

اما باز هم توکلتُ علی الله

-------------------------------------------------------------

ولی هنوزم موندم که چی شد که حالا اینجوری شده !!!

 



برچسب‌ها:

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 08 خرداد 1391 توسط nokareh
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران