|
|
از روزهاي آفتابي اسفند 90 آنچه اکنون براي ما باقي مانده تنها مشتي خاطرات ازخاک های خوزستان است که گه گاه در لابلاي افکار وجودمان ورق میزنیم و نیمه دوم اسفند 90 را مرور میکنیم، می خوانیم و آرزو میکنیم ای کاش...
آن روزها چشم هایمان متفاوت تر از همیشه اطراف را مینگریست، چشم دلمان به دل خاک های فتح المبین و فکه و ... خیره شده بود
روزهایی متفاوت، حسی متفاوت، شنیده هایی متفاوت، دیدنی هایی متفاوت، متفاوتِ متفاوت…
آری فکه و طلائیه و شلمچه مثل هیچجا نیست...
اما افسوس...
غروب ها زود به زود میگذشت تا اینکه غروب آخر فرا رسید
غروبی که پایانش آغاز دلتنگی بود....
آری روز اول که به آن خاکها دل دادی باید به دل کندن هم فکر میکردی...
اما نه دل دادن و نه دل کندن، هیچیک دست من و تو نبود و همین دلتنگی هاست که برای خیلی ها خاطراتی از خاکوخورشید رقم میزند...(به ادامه مطلب بروید)
...
و اما آن غروب دل به سیاهی شب سپردو رفت؛ غروبی که فریاد جدایی را سر میداد ...
یک شبانه روز از وداع شلمچه گذشت، حال وداعی دیگر در پیشرو داشتم، نمی دانم آن لحظات دوستان و همسفران چه احساسی داشند ولی خوب می دانم که دلها هنوز از غروب شلمچه دلگیر بودند
نگاه ها متفاوت بود، شاید به این خاطر که اولین رفیق نیمه راه بودم و شاید بخاطر آن تلنگری بود که به بچه ها میگفت خواه و ناخواه شما هم تا چندین ساعت دیگر باید از این حال و هوا دل بکنید و دوباره روزهای تکراری...
بلاخره به قطرویه رسیدیم، مثل همیشه پدرم منتظر بود اما اینبار ایستگاه، اورژانس بود...
اتوبوس برا چند دقیقه اونجا توقف کرد تا چندتا همسفرا که دچار کسالت شده بودند تحت معاینه و درمان قرار بگیرند.
یادمه که درست چندبار با دوستان خداحافظی کردم اما باز دلم همراهی نمیکرد ولی کم کم باورم شد که وقت جدایی است
از طرفی می خواستم تا لحظه آخر توقف اتوبوس پیش دوستان باشم و از طرفی هم اصلاً دوست نداشتم که به جاده خیره شوم تا اینکه اتوبوس از دیدگانم محو شود، به هر حال با اصرار دوستان راهی خانه شدم.
آن لحظه دلتنگی خاصی سراغم آمده بود و همه لحظات سفر، از بنرهای دعوت روی درودیوارهای دانشگاه تا دلنوشته های داخل اتوبوس همه از جلو چشمانم میگذشت
ای کاش ...
اما افسوس که سفر...
چند دقیقه بعد با دوستان تماس گرفتم، اتوبوس راهی شده بود از اینکه حال همسفرامون بهتر شده بود خوشحال شدم ولی از اینکه بین بچه ها نبودم دلم حسابی گرفته بود
نیمه های شب بود، به خونه رسیدم و دوباره به بهونه اینکه خبر بدم که من رسیدم خونه با بچه ها تماس گرفتم، خوابم نمی برد یه خورده با خودم کلنجار رفتم خواستم دوباره زنگ بزنم اما نتونستم بهانه ای پیدا کنم که به واسطه اون دلم رو خوش کنم و بچه ها رو از خواب بیدار کنم. کم کم خستگی سفر یاری کرد و خوابم برده بود...
صبح روز بعد کم کم خورشید در آسمان ظاهر شد، اما آنچه را که خورشید می دید حضمش برایم مشکل بود، معمولا هنگام طلوع آفتاب داخل اتوبوس و راهی یادواره ای دیگر بودیم، صبح ها زود از خواب بلند میشدیم و هنگام طلوع چفیه ها چهره مان را می پوشاند تا نور آفتاب چشمانمان را نوازش نکند و کمیت سحرخیزی را تلافی کنیم...
دلم بهانه میگرفت، دنبال گمشدای میگشد، دنبال کانال های فتح المبین، دنبال رمل های فکه، دنبال ساحل اروند، دنبال سه راهی، دنبال غروب شلمچه و ...
با دوستان تماس گرفتم، هنوز کمتراز نیمی از راه باقی مانده بود، ظاهراً حال همه بچه ها خوب بود اما کسی از دل آنها خبر نداشت
اما هنوز دلم بهانه میگرفت، بهترین همدمم در آن لحظات یک دوربین بود. چرا که از آغاز تا پایان سفر همه لحظات را ثبت کرده بود.
سراغش رفتم، هوایش دلگیر بود، با زبون بی زبونی میگفت از اینجا به بعد تابلو نوشته ای نمیبینی که لنز رو زوم کنی روش.. چشمم که به فائزون8 خورد...
ألو... سلام، دارم عکسا رو نگاه میکنم، بچه ها حالشون چطوره ...
راهی دیگر تا پایان نمانده بود و شاید آخرین بهانه ام بود تا که... از دوستان خواستم وقتی که رسیدند منو بی خبر نذارن، چند ساعت بعد اتوبوس به خط پایان رسید، حال دیگر بهانه ها هم دلگیر شده بودند...
همش به دنبال کسی بودم تا که برایش از سفر بگویم اما گوش ها فقط شنونده بودند و به خوبی احساس میکردم که حرف هایم آنجور که دلم میخواهد به دل مخاطبم نمی نشیند. شنیدن کی بود مانند دیدن...
24 اسفند هم پایان یافت و روزهای تکراری در پی هم در پیشرو بودند، آرام و قرار نداشتم، هنوز حال و هوای سفر در خاطرم بود و اصلاً دوست نداشتم مرور زمان این حالت عرفانی و زیبا را از دلم بگیرد، بیاد حرف یکی از مسئولین افتادم که ساعاتی مهمان فائزون 8 بود و اونجا هندونه فرشی راه انداخته بود
(البته ناگفته نمونه که برادر کیخا مثل همه همسفرای دیگه از یاد و خاطر ما فراموش نخواهد شد.).
خواستم برم سراغ اینترنت و تنها راه کانکت شدنم توی روستا فقط خط همراه بود اما حسابGPRS ام صفر بود، اصلاً تمام اعتبار گوشیم فقط 147 تومن بود، به قول دوستان آخر ترم بود و کفگیر خورده بود ته دیگ، دنبال ده تومن بودم تا یه طرح اینترنت ماهانه خرید کنم، اما فایده ای نداشت، من هم نمیتونستم بی خیال این موضوع بشم، منتظر موندم تا ساعت 11 شب برسه و با همون ته مونده اعتبارم کانکت بشم تا که شاید حداقل بتونم نام وبلاگ رو ثبت کنم(هرچندم میدونستم با147تومن اعتبار اصلا شدنی نیست)، با موفقیت کانکت شدم اما مطمئناً این چند ریال فقط میتونست چندتا صفحه رو بارگذاری کنه.
صفحه اول بارگذاری شد و چند دقیقه بعد otobosshomareh8 سایبری شد...

فکرشم نمیکردم که دیگه ته اعتبارم چیزی مونده باشه
ولی نه...
عجیبه!!!
چرا؟?؟?؟?
مگه میشه!؟!؟!؟ اینکه حتی یک ریال هم ازش کم نشده!!!
دوباره و سه باره اعتبارم رو چک کردم، جدی جدی کم نشده...!!!
خوب چه بهتر، پس ادامه میدیم تا وقتی صفر شد... پست اول رو چی بزارم خوبه؟! بهتره اول وبلاگ رو معرفی کنم یه متن دعوت هم واسه همسفرامون تا بتونند اکانت کاربری دریافت کنند
إإإ... این قالب هم که جالب نیست بهتره یه دستی هم به سرو روی وبلاگ بکشیم تا اعتبارش صفر نشده
بهتره تو گوگل دنبال یه قالب قشنگ بگردم در حال جستجو...
فک کنم نزدیکای أذان صبح دیگه خواب رفته بودم، آخه گفتم شاید بخاطر محدوده زمانیش بود و شاید هم اتفاقی اینترنتم رایگان شده پس بهتره همین امشب تمومش کنم و نذارم واسه فردا
بلاخره از خواب بلند شدم، أه... کی خواب رفتم؟ این که نیمکار مونده
حالا چاره چیه؟؟؟ دوباره بذار کانکت بشم، هرچه بادا باد... و مطلبی رو که دیشب آماده کرده بودم و بعدش خوابم برده بود بلاخره صبح پنج شنبه 25 اسفند 90 روی وبلاگ قرار گرفت.
کمی خیالم راحت شد إ...!!! بازم که کم نمیکنه...
انگاری داره یه اتفاقایی میفته!!! قضیه داره جالب میشه... مثل اینکه یه دستی پشت پرده هست...
غافل از اینکه چند روز پیش تو طلائیه یه پیرمرد صدام زد، رفتم پیشش... عکس شهید چمران رو بوسید و بعدشم پیشانیمو، اون لحظه یه احساس خاصی بهم دست داد که انشاالله وقتی خاطرات خاکیوخورشیدیمون به طلائیه رسید همه داستان رو براتون می نویسم، فقط همین بگم که اون پیرمرد خوش چهره بهم گفت این چند روز که تو مناطقی چندتا رفیق شفیق واسه خودت پیدا کن که خیلی بدردت می خورند...
بعدش رفتم حسینیه طلائیه، اونجا 5تا از فرشتگان گمنام زمینی آرمیده بودند و با خودم گفتم: دوستی بهتر از شهدای گمنام می خوای؟ هر شهری هم که بری میتونی این دوستات رو ملاقات کنی...
حالا دیگه داشت همه چی برام ملموس و روشن می شد، گوشی رو برداشتم (من تک زدم و اون زنگ زد) تا خبرشو به بچه های بالا بدم و بگم چه اتفاقی افتاده...
اولش باور کردنی نبود، درست چندبار با تعجب ازم پرسید که درست حسابتو چک کردی و من هربار با اطمینان میگفتم آره، آخه خودم اونقد چک کرده بودم که... دوستمون خیلی شگفت زده شده بود و میگفت پسر تو مگه چیکار کردی و همش میگفت شهدا بدجور بهت نظر کردن و هوادارت شدن...
و بعد از اینکه همه داستان رو براش تعریف کردم گفت: بخدا این وبلاگ هدیه شهداست و این شد که این جمله و یا بهتر بگم تفسیر نیمه دوم اسفند 90 عنوانی شد بر سردر وبلاگ اتوبوس شماره هشت-فائزون

پ ن:جالب زمانی بودکه بعدازچندروزراه اندازی وبلاگ وسروسامان اولیه وگذاشتن چندتا پست رفتم سراغ آپدیت یه وبلاگ دیگه وچندلحظه بعداینترنت قطع شداماروزبعدش که آخرین روزازاسفندوسال90بودموفق شدم یهGPRSماهانه بگیرم.
برچسبها:

