امروز بیشتر از جمعه های دیگر منتظر بودم، نزدیک ظهر بود که به سمت مصلی امام علی حرکت کردم، در بین راه به شور و حال امروز نماز فکر میکردم. به مصلی رسیدم، ورودی در عکس شهید رضا طهماسبی رو دیدم، وارد مصلی شدم و اشک تو چشمان حلقه زده بود و دیدم تابوت شهید در جلو جایگاست به این فکر میکردم اگر شهادت امام رضا تو حرمش نیستیم، امام رضا نماینده ای به نام رضا فرستاده توی جمع نمازگزاران جمعه

بین نماز بود که فرمانده سپاه شهرستان رابر اومد و با مداحی قشنگش اشک همه رو سرازیر کرد.

هر چه که میگذاشت، صحنه ها قشنگ تر میشد تا بعد از نماز، اول آقایون به سمت تابوت حرکت کردند، خیلی هم قلم به دست بودند، خیلی ها اشک میریختند، فکر میکردم به شهید رسیدم چی بگم، ذهنم بهم ریخته بود و هیچ به ذهنم نمی آمد یک لحظه یاد این جمله افتادم که این همه از شهدا گفتند، یکبار هم سکوت کنیم و شهدا بگویند و با بوسه بر تابوت رد شدم، آخه نمیشه وایساد، جمعیت می بایست تو صف رد میشد. کنار اومدم و به این فکر میکردم شهدا چه کردن و ما چه کردیم که شنیده شد برادران شهید بیایند بالا برای مصاحبه که دیدم حاج غلامعلی( برادر شهید) با پای مصنوعی داره به سمت خبرنگار میره...

تابوت رو انتقال دادن به سمت خواهران و این بار دوباره درد و دل های خواهران شروع شد.

بعد از آن شهید را به سمت ماشین سپاه انتقال دادن که امشب رو میهمان سپاه باشد و ماشین که حرکت کرد اشک ها شدت پیدا کرد

برادر شهید میگفت به رضا گفته بودن باید برید در دل دشمن برای شناسایی و باید به برگشتن فکر نکنید، راه خودش مشخص کرد



برچسب‌ها:

نوشته شده در تاريخ جمعه 28 آذر 1393 توسط otobosshomareh8
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران