دلم می خواهد قبل از اینکه شروع به یادآوری خاطرات سفرمان کنم ، کمی از حال و هوای روز آخر بگویم ، ( چرا همیشه از اول همه چیز شروع میشود ؟؟ بگذارید این بار قانون شکن شویم و از آخر به اول برویم ...)

آخرین جایی که تقریبا همه دور هم جمع بودیم اورژانس قطرویه بود ... اگه یه سر به عکسای راهیان بزنید می تونید آخرین لحظات رو ببینید، بعد از اون دیگه تصویری ثبت نشد .....
هرچند که اونجا یه چند ساعتی انتظار کشیدیم، اما یه جورایی همه راضی به این اتلاف وقت بودیم ، آخه حداقل اینجوری یه چند ساعتی دیرتر همه چیز تمام میشد .
راستی اصلا یادتون هست چرا رفتیم اورژانس ؟؟؟ حال دوستامون الان چطوره ؟؟؟؟ میبینید ، این اولین چیزی بود که همه فراموش کردیم و هیچکس سراغشون رو نگرفت !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
اصلا دوست نداشتم ، اما بالاخره اتوبوس با صندلی های خالی و پرش راه افتاد .... 
نمی دونم چطور حال و هوای اون ساعات رو براتون بگم ، دلهوره ها امانم رو بریده بود ، تقریبا بیشتر بچه ها خواب بودن ، اما راستش من می ترسیدم چشمام روی هم بگذارم .... هرجا که اتوبوس می ایستاد ، بغض عجیبی سراغم میامد ، فقط چشمم به صندلی ها بود : یعنی این بار نوبت کیه ؟؟؟؟؟
بالاخره صبح شد ..........
 

یادتونه ، هر روز بعد نماز صبح دعای عهد رو گوش می کردیم ؟؟ اما روز آخر نمی دونستیم CD دعا کدام هست و مجبور شدیم با گوشی موبایل  دعا رو بشنویم....
روز آخر دلمون هوای خیلی از نوحه ها رو کرده بود ، خیلی از آهنگهای کاروان رو دوست داشتیم، توی اون لحظات بشنویم ، آخه حال هیچ کداممون خوب نبود ، دنبال یه مسکن قوی بودیم ،  اما نمی دونستیم توی کدام CD باید دنبالش بگردیم !!! اینجا بود که همه متوجه یه صندلی خالی  دیگه هم شدن ...
زمان امانمون نمی داد و به سرعت سپری میشد ، به چهره هر کدوم از بچه ها که نگاه می کردی می تونستی دونه های شبنم رو ببینی ... خواستیم خودمون رو بزنیم به در بی خیالی تا از ثانیه های آخر استفاده کنیم ، هرچند که کلی گفتیم و خندیدیم اما سنگینی این غم به راحتی احساس می شد ... قبول کنید بازگو کردن اون حال و هوا برام مشکل باشه ...
راستی آخرین زیارت عاشورایی که دست جمعی خوندیم رو یادتون هست ؟؟؟ تقریبا نزدیک زاهدان رسیده بودیم ...
بالاخره رسیدیم و جلوی درب دانشگاه پیاده شدیم ساعت 11:30 روز 24 اسفند 1390 ...   تعدادمون خیلی کم بود از 30 تا خانم فقط 14 نفر مونده بودن و از آقایون هم فقط 3 نفر ، خیلی لحظه بعدی بود باور اینکه اتوبوس رفته و دیگه هیچ کس نیست برام سخت بود .
خبر داشتید بعد از سفر ، راهیان نور یکی از همسفرامون رفته کربلا؟؟!!!
خبر داشتید یکی دیگه از دوستامون یک هفته بعد از برگشت دوباره قسمتش شده که به زیارت اون مکان های عزیز بره ؟؟ میگفت وقتی وارد هویزه شده یک راست رفته سراغ مزار علی حاتمی و برای تک تکمون دعا کرده ( البته ما چیزی بهش نگفته بودیم )
( هربار سعی می کنم گوشه ای از خاطرات را ، هر چند کوتاه است ، مرور کنم .... )
 

برچسب‌ها:

نوشته شده در تاريخ شنبه 13 خرداد 1391 توسط mehr
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران