آرزوی خوردن سیلی از حاج حسین خرازی

 

شب عملیات بود ، داشت سیگار می کشید. حاجی نزدیک شد و سیگار و دستش دید . دیگه دیر شده بود . سیگار و انداخت زمین .

حاجی رفت نیروها رو راهنمایی کنه . اما قبل از رفتن گفت: بر می گردم به حسابت می رسم .

این جور موقع ها همه متوجه می شدن که باید منتظر یه سیلی آبدار باشن .

فردای عملیات ، آژیر آمبولانس ، توی خط، اعصاب همه رو خرد کرده بود . نمیذاشتند کسی به آمبولانس نزدیک بشه .

لابد فرمانده ای ، یا خلاصه آدم مهمی شهید شده بود که نمی خواستن تو روحیه بچه ها تأثیر بذاره . با هزار زحمت خودش رو چسبوند به شیشه ی آمبولانس؛ حاجی آروم و قشنگ خوابیده بود .

حالا ، آرزو می کرد کاش حاجی بلند بشه و سیلی بزنه ...

 

 

 



برچسب‌ها:

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 18 اردیبهشت 1391 توسط mehr
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران