از روزهاي آفتابي اسفند 90 آنچه اکنون براي ما باقي مانده تنها مشتي خاطرات ازخاک های خوزستان است که گه‏ گاه در لابلاي افکار وجودمان ورق میزنیم و نیمه دوم اسفند 90 را مرور میکنیم، می خوانیم و آرزو میکنیم ای کاش...

آن روزها چشم هایمان متفاوت تر از همیشه اطراف را مینگریست، چشم دلمان به دل خاک های فتح المبین و فکه و ... خیره شده بود

روزهایی متفاوت، حسی متفاوت، شنیده هایی متفاوت، دیدنی هایی متفاوت، متفاوتِ متفاوت

آری فکه و طلائیه و شلمچه مثل هیچجا نیست...

اما افسوس...

غروب ها زود به زود میگذشت تا اینکه غروب آخر فرا رسید

غروبی که پایانش آغاز دلتنگی بود....

آری روز اول که به آن خاکها دل دادی باید به دل کندن هم فکر میکردی...

اما نه دل دادن و نه دل کندن، هیچیک دست من و تو نبود و همین دلتنگی هاست که برای خیلی ها خاطراتی از خاکوخورشید رقم میزند...(به ادامه مطلب بروید)



ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 11 آبان 1398برچسب:, | 19:12 | نویسنده : عاشق کربلا |

 آنچه که مهم است حفظ راه شهداست، یعنی پاسداری از خون شهدا، این وظیفه ی اول ماست.

 
یک روز مهمان مقام معظم رهبری بودم. فرزند ایشان آقا مصطفی نیز نشسته بود که سفره گسترده شد، آیت الله خامنه ای به وی نگاهی کرد و فرمود: شما به منزل بروید. من خدمت ایشان عرض کردم: اجازه بفرمایید آقازاده هم باشند، من از وی درخواست کرده ام که با هم باشیم. آقا فرمودند: این غذا از بیت المال است، شما هم مهمان بیت المال هستید. برای بچه ها جایز نیست که بر سر این سفره بنشینند. ایشان به منزل بروند و از غذای خانه میل کنند. من در آن لحظه فهمیدم که خداوند چرا این همه عزت به حضرت آقا عطا فرموده است.
 
(حضرت آیت الله جوادی آملی)


تاريخ : 8 مهر 1393برچسب:در کنار ماه, | 10:9 | نویسنده : |

از کلانتری زدم بیرون بطرف...

السلام علیک یا روح الله، سلامی به خمینی کبیر و بطرف...

تاکسی... قطعه شهدا؟؟؟ از کجا شروع کنم خدا؟ اِ... انگاری اونجا یه نقشه راهنما زده...!!! همه قطعه ها ردیف و شماره ها رو که دل حواله داد یادداشت کردم و بطرف...

شهید عطری رو یادتونه؟؟؟!!!

رفتم زیارتش برا اولین بار همی که رسیدم چندمتری مزار شهید پلارک عطر بهشتو حس کردم، بوی عطر محمدی که تا حالا مانندش به مشامم نخورده بود

سنگ قبر شهید یه جوری بود فک کردم باید خیس باشه دست کشیدم رو سنگ مزار تا شاید نمشو حس کنم و دستم عطری بشه ولی غافل از اینکه  دستای آلوده به گناه  من نمیتونه بوی بهشت بگیره، شایدم اون بوی فرشته هایی بود که میان زیارت قبر شهید پلارک، ولی نه احمد خودش از همه فرشته ها فرشته تر هس و شک ندارم این بوی عطر تن احمدهس که از بهشت به زمین میرسه...

به نیابت از همه فائزون هشتیا...

بطرف...

یه مزار بزرگ 3 رنگ بود که روش چیزی ننوشته بود و یه تابلو فارسی انگلیسی بالاش!!!

دهلاویه رو یادتونه؟؟؟ بوسه زدم بر مزار چمران...

اما داشت شب میشد و باید از جنوب تهران میرفتم شمال تهران تازه هنوز زیارت امام خمینی مونده بود و باید تا قبل از 11 شب برسم تاکسیای لواسون.

از طرفیم تازه بهشت تهران رو پیدا کرده بودم و باید دیگر دوستانمون رو هم زیارت میکردم و سلام فائزون هشتیا رو بهشون میرسوندم...

 



تاريخ : شنبه 29 شهريور 1393برچسب:, | 17:31 | نویسنده : عاشق کربلا |

 با نام خدا.

اولین ختم دسته جمعی قرآنمونو تو ماه رمضون راه میندازیم.

یادمون باشه همه وهمه و همه ی کسایی که به گردنمون حق دارن کوچیک یا بزرگ زیاد یا کم..همهه.. تو ثوابش شریک کنیمو واسه همه آرزوی عاقبت بخیری داشته باشیم.

فرج آفا امام زمان(عج) ، اصلاح امور مسلمونا و برگشتن امنیت به همه کشورای مسلمون ، هلاکت همه دشمنای اسلام و مسلمونا و شفای بیمارا تو اولویت حاجت هامون باشن...

خودتون واردتر ازمنین...میدونم هرکسی یه چیزی از خدا میخاد؛ یه خواسته قلبی داره اما بیاین اینبارو فقط برای یه نفر دعاکنیم..

اگه اشتباه نکنم تو مراسم شبای قدرپارسال بود که یه جمله مداح مجلس واسم موندگار شد..اونم اینکه این شبا حاجتهای خودتو بذار.کنار مگه نه اینکه اونایی که باید بشنون و بدونن میدونن؟؟

هرچی میخوای از خدا رو بذار کنار فقط برای سلامتی و ظهور مهدی فاطمه دعاکن.. اونوقته که مادر و عمه سادات برات دست به دعا میشن . میشن بند "پ"یی که دنبالشی..

پیوند تو با خدا...میدونم شماها پاکین و دلاتون صافه(خوشبحالتون)بازم خودمو میگم نکنه خدایی نکرده اون دنیا یه انگشت اشاره به طرفم نشونه بره که آهای تویی که تو دنیا اونهمه ادعات میشد میدونستی یکی از دلایلی که مهدی فاطمه دیرتر ظهور کرد تو بودی؟؟؟؟ اونوقت چی واسم می مونه؟؟؟ انتظار شفاعتم دارم لابد؟! لابد انتظار دارم امام رضا(ع) بیاد کمکمو ضامنم بشه؟ لابد انتظار دارم روی حسین(ع) و حسن(ع) فاطمه(س) رو هم ببینم.خداوکیلی آدم میسوزه تو دنیا به عشق حسین و ابوالفضل سینه بزنه و سیاه بپوشه و دلش کباب شه ولی اون دنیا با شمر و عمرسعد هم کاسه شه...عزیزی میگفت خدایا من یه آرزو دارم. اون دنیا اگه لایق بهشت نبودم جایی از جهنم ببرم که اثری از دشمنای علی(ع)و اولادش نباشه.طاقت خنده هاشونو ندارم که بگن: چی شد؟ کسایی که همش تو دنیا ازشون دم میزدی به دادت نرسیدن؟؟؟؟ غافل از اینکه مشکل از منه عاصی و نالایقه..

خیلی حرف زدم ببخشید.بازم بابت نثر و نحوه نوشتنم شرمنده

ایشالله خدا از هممون قبول کنه و گناهانمونو ببخشه

 

 

 

 



ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 21 تير 1393برچسب:, | 16:44 | نویسنده : سیب |

 

بیستوسوم چهارم فروردین بود که تشویقی 3روزه گرفتم رفتم واسه اعتکاف(البته قرار بود برم بازداشگاه ولی بجاش3روز رفتم مسجدنجارکلا لواسان بازداشت خدایی) البته تقریبا نصف تهرانو از ساعت 7عصر تا 12 شب واسه اعتکاف چرخیدم تا آخر رسیدم همو مسجد حوزه کلانتری خودمون(اینم داستانش طولانیه ولی نمیگم)

خلاصه اعتکاف که تموم شد برگشتم کلانتری که یه عکس توی تابلو اعلانات توجهمو جلب کرد نوشته شهید هادی جوان دلاور(دقیقا عکسی که تو تصوبر دست همکاراست)

از بچه های شیفت شب هرکی پرسیدم نمیشناخت و داستان شهید شدنشو نمیدونس

فردا روز بعدش رفتم سایت خبری ناجا تا یلاخره داستان شهادت جوان دلاور رو فهمیدم، البته فکر نمیکردم تو تهران هم کسی بتونه شهید بشه ولی هادی تونست...

دیگه هر روز پشت بیسیم بچه های گشتو آمورش میدادم که توی ماموریتاشون با نهایت دقت و احتیاط عمل کنن که ترفیعی نگیرن...!!!

آخه یه روزم که تو نمازخونه مراسم ترفیع درجه یکی از بچه ها کلانتری بود منم گفتم ایشالا به درجه رفیع شهادت نائل بشن یه صلوات محمدی...                      که خنده و صلوات بچه ها غاتی شدو رئیسمون گفت عجبا!!! خوبه تو نشدی مسئول ترفیع درجه!

بگذزیم از این حاشیه ها...

بیشتر از یه ماه از خدمتم مونده بود که تصمیم داشتم در اولین فرصت برم یهشت زهرا ولی خدمتم 1خرداد تموم شد و نتونستم برم بهشت زهرا...

1خرداد خورد به پنجشنیه و ما موندنی شدیم تا شنبه...

 



تاريخ : جمعه 20 تير 1393برچسب:, | 23:27 | نویسنده : عاشق کربلا |

سلام به همه همسفرا و دوستان عزیز که بقول (امانتی کهنه) شدن سوغات

اصلا سوغات ماه رمضونم شدید دیگه، آخه یدفگی ماه رمضون همتونو اورد...

بگذریم، خاستم از اینکه با اومدنتون خاطراتمونو تازه کردید و به وبلاگ حالوهوای رمضونی دادید تشکر کنم و قبل از شروع هرچیزی میخام از همتون بخاطر لحن تندم تو پستای قبلی عذرخواهی کنم. آخه نباید با دوستای شهدا اینجور حرف میزدم، منی که گناهام قلبمو تیره و تار کرده نباید از دیگران توقعی داشته باشم. ولی نمیدونم چرا هروقت گناه میکنم پشیمونی بعدش منو به اینجا میکشونه(البته از خجالت ساکت میامو میرم). به هرحال ببخشید که لطافت بیان نداشتمو دل شماروهم شکوندم...

ولی بازم گله دارم از اونایی که میان نظر میدنو میرن ولی پست نمیذارن...

یکی از همسفرامون گفته بود خیلی از دوستان بخاطر خصوصی شدن وبلاگ دلگیر بودن ولی من این حرفشو قبول نکردم و در جوابش نوشتم:

اینجا خصوصی نبوده و نیس، کسی اشتبا نکنه، اگه فقط خاطرات چندتا از بچه ها وبلاگ رو آراسته بخاطر کم کاری دوستای دیگه هست که مطلب نمیذارن...

پس حالا که به قول سیب به برکت ماه رمضون دور هم جمع شدیم بیاین دوباره عهدمونو تمدید کنیم



تاريخ : جمعه 20 تير 1393برچسب:, | 17:47 | نویسنده : عاشق کربلا |

 

   



تاريخ : پنج شنبه 19 تير 1393برچسب:, | 1:57 | نویسنده : پلاک |

 



تاريخ : پنج شنبه 19 تير 1393برچسب:, | 1:54 | نویسنده : پلاک |

 سلام دوستان عبادات قبول. الان درجوابم  میگین شماااا؟؟!! خخخ

خدمتتون عارضم که سیب هستم یه زمااانی خدا توفیق دادو همسفرتون بودم توی سفری که زندگی خیلیامونو عوض کردو مسیرشو تغییر داد.

میدونم بی معرفتمو دیر به دیر میام و کم(!) سرمیزنم.اما...

عاشق کربلا راست میگه خودمو میگم گیرکردم تو دنیا و بازیاش..ان شاءالله هیشکی تو این جمع مث من نباشه

 

میدونم دیره اما امیدوارم خداکمکون کنه و بشه دوباره بواسطه این ماه عزیز دورهم جمع شیم.از همه التماس دعا دارم

گرچه

میدونم عهدمون یادکسی نرفته.که هر جا رفتیم.هرجا دلمون لرزید هرجا خودمونو نزدیکتر به خدا حس کردیم .

هرجا نم اشکی گوشه چشممون نشست و هرجا دلمون شکست همه دوستا و همسفرامونو یادکنیم...بگیم خدایا اتوبوس نارنجیه ی 3-4سال پیش یادته؟آدماشو دریاب...جزتو کسی رو ندارن

 

(بابت نثر و نحوه نوشتنم از همه معذرت میخام)

 

 



تاريخ : پنج شنبه 19 تير 1393برچسب:, | 1:35 | نویسنده : سیب |

اول بگم که دیگه برا شما مطلب نمیذارم که بخاین استقبال کنید یا نکنید، اونقد غرق دنیا شدید که دیگه حتی به وبلاگ سر نمیزنید دیگه چه برسه نظر و استقبال. میدونم اکثرتون گوشی دارید که بتونید باهاش به وب سر بزنید همه هم بخاطر واتساپو لاینو مامانش اینا هم که شده طرح اینترنت دارین. نگو وقت نمیکنم، چطور واسه چت وقت داری!!!                      بی خیال دیگه

دوم بگم ادامه مطلب قبلی در مورد شهید جوان دلاور رو بعدا میزارم

سوم بگم امشب دلم هوایی شد وقتی دیدم از شبکه 2 داره دعای کمیل از کنار یادمان شهید چمران در دهلاویه پخش میکنه که یاد شهید چمران منو به اینجا کشید

ولی سودوکو چه ربطی داره به شهید چمران!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟

کی یادشه وقتی داشتیم می رفتیم جدولای سودوکو رو بین بچه ها تقسیم کردن و برا نفرات اول تا سوم جایزه گذاشتن؟ خوب بعدش که رسیدیم پادگان کرخه همه بجا استراحت دنبال حل سودوکو بودن تا اینکه حدود نصف شب بعضیا به جواب رسیدن. بعدشم که جوابا دادیم تحویل نوبت به قرعه کشی رسید که اگه اشتباه نکنم ظهر روز بعد وقتی میرفتیم به طرف دهلاویه یعنی جزابه آقا کیخا اومد تو اتوبوس و قرعه کشی کردن. چندنفری از خواهران بودن و من تنها از برادران که جواب داده بودن و حالا نوبت قرعه کشی بود. خوب منم مثل خیلیا دیگه دوس داشتم اسمم درآد ولی از بین این همه خانم سخت بود اسم یه دونه آقا درآد که دیگه نگاهی انداختم رو عکس رو پیرهنم و گفتم رفیق پرچممونو ببر بالا و سپردمش شهید چمران!!! (یادتونه راوی میگفت از اینجا یه شهید رو برا خودتون دوس بگیرید؟ دوست من شهید چمرانه)

که2تا اولی خواهران و سومیشم شهید چمران جوابمو داد. که جایزمونم شد نفری 2تا 5 هزاری. یکیشو انداختم تو معراجو شهدا که همو شبش رفتیم

و دومیشم تقدیم کردم به همسفرامون که دلنوشته ای کوتاه روش بنویسن...!!!(دیدی 2تا 5هزاری بی ارزش چقد با ارزش شدن؟؟؟ بخاطر این بود که متوسل شدم)

این بود داستان اون 5هزاریه که داخل اوتوبوس میچرخید و خیلیا سوال شده بود براشون



تاريخ : پنج شنبه 29 خرداد 1393برچسب:, | 22:36 | نویسنده : عاشق کربلا |

سلام به همتون

خیلی وقته که ندیدمتون

دلم تنگ شده براتون

منم، عاشق کربلاتون...

بچه ها منو شناختین؟؟؟ نوچ...

حتما من رو هم مثل فائزون8 فراموشم کردین!!!   ولی نه فائزون هشتیا اونقدرا هم بی وفا نیستن... میدونم سرمیزنید ولی یادتون میره پست بفرستین یا نظر بذارین!!!

خوب بگذریم دیگه، الان که برگشتم میخام اول از یه شهید براتون بنویسم که شاید کمتر اسمشو شنیده باشید.

شهید هادی جوان دلاور که از بچه های دلاور گروه ضربت بودش با اصابت نارنجک به سروصورتش تا 2 ماهی بدلیل شدت جراحات بستری بود و بعدشم شهید شد.

هادی فقط 30 سال داشت و تازگی ازدواج کرده بود او از بچه های ضربت سرکلانتری هشتم نیروانتظامی تهران بود که توی ماموریت چهارشنبه سوری سال 92 نارنجک دست ساز به سرش اصابت کرد و...

حدود 2ماه توی بیمارستان لقمان بستری بود و نهایتا بامداد روز چهارشنیه 93/2/24 به فیض عظیم شهادت نائل شد.یادتون باشه هادی از شهدای نسل سوم هستش...

حالا میدونید چرا اومدنم با درج مطلب از شهید جوان دلاور شروع شد؟؟؟

بهتون میگم...

ولی باید ببینم کسی ازم استقبال میکنه یا نه...



تاريخ : سه شنبه 20 خرداد 1393برچسب:, | 21:3 | نویسنده : عاشق کربلا |

 

سلام دوستان وبلاگمون دوساله شد . امسالم مثل پارسال وبلاگمون روز تولدش تنهاست ..
دوستای خوبم دوسال گذشت !! باورتون میشه !!! چقد زود گذشت..  تولدت مبارک وبلاگ عزیز
آمدن من و تولد وبلاگ یک روز شده . یه جورایی تولد دوباره منم هست هاااا
منتظر نظرای گرمتون هستم .
التماس دعا .یا حق

 



تاريخ : شنبه 24 اسفند 1392برچسب:, | 14:16 | نویسنده : پلاک |

 

سلام به همه ی دوستانی که از این وبلاگ دیدن می کنن . نمیخوام جمع رو خصوصی و محدود کنم چون این وبلاگ خصوصی نیست و میدونم خیلی از دوستان بابت خصوصی شدنش دلگیر بودن . سعی خودمون رو می کنیم که دیگه این اشتباه تکرار نشه ، البته رو کمک همه عزیزان حساب کردیم. حلالمون کنین..

دوستای خوبم دوباره قسمتم شد و رفتم کربلای ایران . کلی سوغاتی براتون آوردم . ان شالله که خوشتون بیاد..

بعد از کلی غیبت و نبودن حالا می خوام شروع کنم و تمام خاطرات سفر رو براتون تعریف کنم ، البته نه یکجا . کم کم ..

حیف که کوتاهی کردم و خیلی از بچه ها رونشد با این وبلاگ آشنا کنم. اما اگه عمری باقی باشه و بازم قسمتم بشه ، سعی دارم اینبار کاری کنم که همه ی بچه های راهیان ( نه فقط یه اتوبوس ) با این وبلاگ آشنا بشن. دعا کنید سال بعد هم طلبم کنن و از عهده این کار بر بیام.

التماس دعا



تاريخ : شنبه 24 اسفند 1392برچسب:, | 13:41 | نویسنده : پلاک |

چراغ راه آینده ما شعار آزادگی و فداکاری شهدای ماست.

قرار بود مقام معظم رهبری در ساعت مشخص به منزل یکی از علما تشریف بیاورند. پانزده دقیقه از وقت مقرر گذشت و آقا بعد از یک ربع تاخیر تشریف آوردند. آن شخص با کنایه به آقا گفتند: شما چند دقیقه ای تاخیر داشتید. آقا فرمودند: بله ما به دیدن خانواده شهدا که می رویم، معمولا اگر در یک کوچه چند خانواده شهید باشد، به همه آنها سر می زنم، در کوچه ای که ما رفته بودیم، از قبل گفته بودند دو خانواده شهید حضور دارند، بعد معلوم شد خانواده شهید دیگری نیز حضور دارند، تاخیر ما به این علت بود. این آقا باز درک نکرد و گفت: این کارها برای جذب قلوب بد نیست یعنی شما این کار را برای جذب قلوب می کنید. مقام معظم رهبری با یک حالت جدی فرمودند: شما اسمش را هرچه می خواهید بگذارید، ولی آقای فلانی بدانید اگر این خانواده شهدا نبودند، اگر این خون های پاک نبود، این عمامه بر سر بنده و جنابعالی نبود.
(حجت الاسلام و المسلمین آقای موسوی کاشانی)


تاريخ : 15 آذر 1392برچسب:, | 23:9 | نویسنده : |

وصیت من

 

روزی فرا خواهد رسید که جسم من آنجا زیر ملحفه سفید پاکیزه ای که از چهار طرفش زیر تشک تخت بیمارستان رفته است، قرار می گیرد و آدم هایی که سخت مشغول زنده ها و مرده ها هستند از کنارم می گذرند.
آن لحظه فرا خواهد رسید که دکتر بگوید مغز من از کار افتاده است و به هزار علت دانسته و ندانسته زندگیم به پایان رسیده است.
در چنین روزی، تلاش نکنید به شکل مصنوعی و با استفاده از دستگاه، زندگیم را به من برگردانید و این را بستر مرگ من ندانید...
بگذارید آن را بستر زندگی بنامم بگذارید جسمم به دیگران کمک کند که به حیات خود ادامه دهند.
چشمهایم را به انسانی بدهید که هرگز طلوع آفتاب ، چهره یک نوزاد و شکوه عشق را در چشم های یک زن ندیده است.
قلبم را به کسی هدیه بدهید که ازقلب جز خاطره ی دردهایی پیاپی و آزار دهنده چیزی به یاد ندارد.
خونم را به نوجوانی بدهید که او را از تصادف ماشین بیرون کشیده اند وکمکش کنید تا زنده بماند ونوه هایش را ببیند.
کلیه هایم را به کسی بدهید که زندگیش به ماشینی بستگی دارد که هر هفته خون او را تصفیه می کند.
استخوان هایم، عضلاتم، تک تک سلول هایم و اعصابم را بردارید و راهی پیدا کنید که آنها را به پاهای یک کودک فلج پیوند بزنید.
هر گوشه از مغز مرا بکاوید، سلول هایم را اگر لازم شد، بردارید و بگذارید به رشد خود ادامه دهند تا به کمک آنها پسرک لالی بتواند با صدای دو رگه فریاد بزند ودخترک ناشنوایی زمزمه باران را روی شیشه اتاقش بشنود.
آنچه را که از من باقی می ماند بسوزانید و خاکسترم را به دست باد بسپارید، تا گلها بشکفند...
اگر قرار است چیزی از وجود مرا دفن کنید بگذارید خطاهایم، ضعفهایم و تعصباتم نسبت به همنوعانم دفن شوند...
گناهانم را به شیطان و روحم را به خدا بسپارید و اگر گاهی دوست داشتید یادم کنید.
عمل خیری انجام دهید، یا به کسی که نیازمند شماست، کلام محبت آمیزی بگویید.
اگر آنچه را که گفتم برایم انجام دهید، همیشه زنده خواهم ماند...

یا حق ...



تاريخ : 15 آذر 1392برچسب:, | 22:28 | نویسنده : |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 ... 20 صفحه بعد